تبليغاتX
اسرین

 

غزل(۱)

 

سالها هی سپری شدکه تو هم سربرسی

 

یا که اینبار شبیه کس دیگربرسی

 

سالها هی سپری شدبه امیداینکه

 

بادعای پدروگریه ی مادربرسی

 

باغ گل کردوبهاران زیادی طی شد

 

که تو با اینهمه گلهای معطر برسی

 

یاکه مانند دل سوخته ی مادر…یا

 

 آرزوهای پدر که شده پرپر… برسی

***

ما زمینگیر شدیم و خبری از تو نشد

 

وفقط چشم به در دو خته  از دربرسی

 

ناگهان از همه ی جسم تو مشتی ازخاک

 

خاک شد جسم تو تااینکه به باوربرسی

 

گفته بودند که یک نیمه ی  تو پیش خداست

 

خواستی زود به آن نیمه ی دیگر برسی 

 

 

 غزل(۲)

 

پشت سرت ترانه ی باران بلند شد

 

دریاگریست در تووطوفان بلند شد

 

مثل نسیم رد شدی از غربت زمین

 

خاک از تن هزار بیابان بلند شد

 

پشت سرت شکست زنی در نبودنت

 

از شانه هاش برف و زمستان بلند شد

 

از دردهای مزمن تنهایی اش نگفت

 

از اینکه بی تو خسته وویران …بلند شد

 

آمد گرفت دست تورا سبز شد تنش

 

 آمد گرفت دست تورا …اینسان بلند شد

***

بابای دور …خاطره…وقت عروسی …

 

(رویا)ی تو رسیده و(ایمان) بلند شد 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:21  توسط معصومه شیخمرادی  | 

نامت

باران ست

می باری و

مزارع دور هم می خندند

نامت سنگ ست

صخره

کوه

آفتاب بی واسطه دوستت دارد

باد می آیدو می بوسد چادرت را

من خیابانی از توام

داغ برپیشانی

 

 

 

نظرات این پست با ویرایش این پست حذف شدند

از دوستانی که لطف کردندو نظر دادند عذر می خواهم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:19  توسط معصومه شیخمرادی  | 

نیل

به دامانم افتاده بود

دلم نیامد

 به آبها بسپارمت

 موسی!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:49  توسط معصومه شیخمرادی  | 

غم انگیزترین خبر چه می تواند باشد

کسانی که اورا هیچگاه ندیده اند چرا برای ندیدنش این همه گریه می کنند

وادبیات بعداز او چه ادبیات تنهایی خواهد بود

وفکر نمی کردم مرگ تااین اندازه نامهربان باشد

نمی توانم نمی توانم واشک اشک

خدای من

باورنکردتی است

واین تن چگونه زیر خاک می رود

وداع با قیصر وداع با کلمه است با شعر

وخودش بزرگتر از شعرش بود

به تمام دوستداران خوبی و مهربانی سادگی وپاکی نبودنش را تسلیت می گویم

روحش قرین رحمت باد

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:42  توسط معصومه شیخمرادی 

 ابر كوچكي هستم

آنقدر

 كه قدم نمي رسد به ريشه هايت

 ابركوچكي هستم

كه به جنگلهاي بزرگ مي انديشد

به اقيانوسها

ابر كوچكي هستم اما

مي توانم چشمهاي تورا خيس كنم

...

 

ماه رمضان ماه بي نهايت بزرگي نذارين جاتون سر سفره ي خدا خالي باشه

 

واينكه از همه ي دوستان عزيزي كه به وبلاگ اين حقير سرزدند

بسيار ممنون

اين مدت آنقدر سرم شلوغ بود كه حتي وقت سر زدن به خودم را هم نداشتم

با اين وجود به بيشتر دوستاني كه آمدند سرزدم

چند وقتي كه پرشين بلاگ مشكل داشت يه مدت هم رايانه ي ما يا بلاگفا

كه نظرات جديد ثبت نمي شد

 

به هر حال بايه غزل اومدم كه...

 

در آسمانها مانده ام بال وپرت باشم

تا فكر پروازي دوباره درسرت باشم

 

اي آتش تنها مراحل كن ميان خود

اين بار رابگذار من پيغمبرت باشم

 

از آتشت باغ وگلستاني نمي خواهم

من رابسوزان مشتي از خاكسترت باشم

 

...

 

يك لحظه هم بامرگ نوح من نياميزي

من حاضرم يك عمرطفل كافرت باشم

 

دردي عميقم ...آنقدر...  از من نشاني نيست

شايد كه زخم كهنه اي برپيكرت باشم

 

هي فكر كن شايد كه چيزي يادت افتادو...

هي فكركن ...شايد درعمق باورت باشم

 

...

 

ديوانه ي زرتشتي ام! خامو شي ات كفرست

من رابسوزان مشتي از خاكسترت باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:50  توسط معصومه شیخمرادی  | 

تو هنوز بزرگ نشدی همون بچه شیطون خودمی

که می ترسم (دست انسان) بهت برسه

 

ویه غزل ...

برای کودک من قصه ات تمام شده

شبش پراز تب وتنهایی و جذام شده

تمام سهم تو ازمن سکوت خواهد شد

که درمرام جدیدم سخن حرام شده

من ازقبیله ی عشاق نیستم سنگم

که سهم شیطنت بچه های خام شده

...

...

تو را نمی شکنم تو برادر غزلی

و خو ا هران  مرا  شعر   التیام   شده

کبیر کوه* غمم را کسی نمی فهمد

که شهر سخت دلش غرق ازدحام شده

کسی که قصه نباشد کسی که کوهکن است

کسی که هست ولی قصه اش تمام شده

 

 

کبیرکوه :کوهی درایلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:53  توسط معصومه شیخمرادی  | 

 

(بزرگ ترین عاشقان

                        کودکانند)

                                    نزار قبانی

سلام سلام به همه ی دوستان عزیز

آمدم که بگویم برای مدتی نیستم

ازهمه ی دوستانی که می آیندو نظر می دهند ممنون

جبران می کنم در فرصت های بعدی

واز دوستانی که لینکشان اینجا نیست ومرا لینک نموده اند باز ممنون و شرمنده

باز در فرصت های بعدی

واینکه یکی از دوستان عزیز ایلامی با شعرهای زیبایی به دنیای وب آمده اند

بخوانیدو لذت ببریدhttp://www.savaraneh.blogfa.com

 تابعد....

خلاصه دعایم کنید

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 11:20  توسط معصومه شیخمرادی 

ما فرشته بودیم و دور او می چرخیدیم ...آنقدر... که گیج شدیم

و به زمین افتادیم...وشاعر شدیم...سرگشتگی ما ازآن روزاست

ویک غزل

دریای کوچکم شو که من هم پری شوم

آرام لای  تاب  و  تبت  بستری  شوم

هی موج موج بال وپرم را ببوسی و

از بوسه ات بمیرم و خاکستری شوم

هی اشک می شوی که تنم سبزتر شود

من هم به دور روح تو نیلو فری شوم

انگشتر عقیق سلیمانی ات کجاست

تا من عروس خانه ی پیغمبری شوم

من با تمام حادثه ها دست می دهم

تا معدن طلای تورا مشتری شوم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:38  توسط معصومه شیخمرادی  | 

خبر بسیار ناراحت کننده ای که این روزها شنیدم خبر درگذشت ناگهانی

شاعر عزیز دوست داشتنی وبا استعداد شهر ایلام زهرا ولی بیگی عزیز

بود...

وهمچنین بهمن یادآور خاطره ای تلخ برای شعر ایلام است

سالگرد درگذشت معصومه ی رضایی عزیز...

شعر حتماً دلش برای شما تنگ خواهد شد وقتی بیایدو ببیند که...

صلواتی وفاتحه ای نثار روح شما از طرف من وعزیزانی که این مطالب را

می  خوانند

واما شعر...

یک شعر سپید که نا خوداگاه آمد

 

من چند ستاره بیشترازتو پاره کرده ام

چندماه

ومی دانم رنگ چشمهایت را

که طبیعی نیست

وضربان قلبت را

که طبیعی نیست

من چند پنجره دورتر از تو رامی بینم

ومی بینم افق های دوردست  را

که خاکستری اند

پاک کن ات رابردار رویا

این خرچنگ قورباغه ها راخط بزن

تو باید بدانی

عشق

شکسته ی نستعلیق ست

 

ویک غزل

خوابش پریدو بعد خودش را که بند کرد

پیش خودش صدای تورا هی بلند کرد

کم کم نشست توی رلی باب میل تو

خودرا که گریه بود بگو و بخند کرد

خودرا گذاشت جای تو هی غصه می خورد

دل را میان تلخی روح تو قند کرد

در چشمهای فلسفی و گیج نیچه ایت

ابرو کمان کشید ه وگیسو کمند کرد

اینها فقط خیال خوشی بودو می گذشت

یک عمر باتوو دل خود چون وچند کرد

این چون وچندها که حسابی بزرگتر...

خودراگرفته ازتو پراز قیدوبند کرد

وقتی تمام استرس عشق را مکید

حالش به هم ...به هم...به همه چیز گندزد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:0  توسط معصومه شیخمرادی  | 

دیگر دل ازتمامی اینها برید ه ای

اینها که یار بود ه ویاری ندید ه ای

یعنی کسی نبوده در آن لحظه ی غریب

شش ماهه را به معرکه ی خون کشید ه ای

از شانه های خسته ی مولا مدد بگیر

از زخمهای تا زه ی پهلو درید ه ای

هرچه غزل شدم به صدایت نمی رسم

یعنی به بی نهایت دردت رسید ه ای

دیگر چگونه وحی شود زندگی به ما

با جبرییل زخمی درخون تپید ه ای

ما مانده و هزار نماز قضا شده...

بی شک دل از تمامی ما هم برید ه ای

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:52  توسط معصومه شیخمرادی  | 

یک تکه گرم گریه و...یک تکه آنطرف    

بی عشق مانده لای خودش دور بی هدف

یک تکه منتشر شده درفلسهای نور

 یک تکه مانده لای هوا...ها... حباب ...کف

 دم ... بازدم... شبیه به مرداب می شود

دل می دهد به ماندن بی شورو بی شعف

...

 توی دلم هراس عجیبی خزیده است

 انگار ناشیانه کسی می زند به دف

 آنقدر بیقرارو غریبم کنار تو

جا نیست می برم دل خود را به هر طرف

 ...

بک تکه منتشر شده در آبهای دور

در موجها رها شده هی موج ...موج... کف

 ...

فردا دوتکه ماهی عاشق گرفته اند

او را که گریه برده و خوابیده درصدف

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 22:4  توسط معصومه شیخمرادی  | 

 

 

بغضی نشسته درتو وشلاق می شود

 

حالا گرفته چشم تورا داغ می شود

 

حالا پری کوچک تنها که در من است

 

به آبهای گرم تو مشتاق می شود

 

استاد راه می رود و می رسد به عشق

 

موضوع بحث واژه ی عشاق می شود

 

 بر پلک او دروغ پریدن گرفته و...

 

هی چشمهاش روشن و براق می شود

 

او گفت در تمام غزلهای عاشقی

 

شاعر دچار صنعت اغراق می شود

....

 

می آید وجنون مرا پاره می کند

 

در تکه تکه های تو آواره می کند

 

...

 

استاد نیز بچه ی خوبی نبوده است

 

در ذهن شاعرانه ی من عاق می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 20:32  توسط معصومه شیخمرادی  | 

این را که خواستم بپذ یری دل من است

این روزها بزرگ ترین مشکل من است

آتش زبانه می کشد و می خورد مرا

این آتشی که قاطی آب و گل من است

می سوزم از جنون و تو هم بغض کرده ای

باور نمی کنم که برای دل من  است

این شهر هولناک مرا غرق می کند

فهمیده ای فقط  تن تو ساحل من است

حا لا چرا تو؟عشق که خسته نمی شود

من می روم که  این هوس باطل من است

راحت بخواب  ! مرد که خنجر نمی زند

این دل همین که می برمش قاتل من است

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 22:27  توسط معصومه شیخمرادی  | 

موج است گرچه برکف  دریا نمی زند

ما ه است گر چه بر دل شبها نمی زند

 ا ما نه ماه توی خودش ماند ه آفتا ب

می تابدوغروب ولی جانمی زند

یعنی که قرص ماه کسی را نخورده است

هر روز باغروب خودش را نمی زند

عطرش که گیج ما نده میان حیاطمان...

اماکسی که عطر به گلها نمی زند

درمن نشسته بود خدا...باز عطر تو...

از من گذشته و...به دلم پا نمی زند

اما مرا چه فایده دستی نمی رسد

نه آستین برای تو بالا نمی زند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:29  توسط معصومه شیخمرادی  | 

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن بیهوده خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست بی جهت

امید  خود  به این دل دیوانه بسته اند

ازشور و مستی پدران  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج  واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج تورا  شعر می پرم

اما تمام پنجره ها ی تو بسته اند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:26  توسط معصومه شیخمرادی  |