تبليغاتX
اسرین

دو شعر سپید

 

زمین شکنجه گاه ستاره ها بود

به آسمان رفتی

و آغوشت را به تنهایی خورشید سپردی

آغوشت عاشقانه ی تنگی بود

وقتی خطر

ازآژیرهای قرمز هم می گذشت

وقتی زمین

عشقبازی ستاره ها را برنمی تابید

برگشته بودی

تنت  داشت می سوخت

دهانت طعم جنگ می داد

خواستم بگویم :(بمان)

...

 

و شعر دوم

 

آمده بودی

چشمهایت اما درجنگ مانده بودند

نکند  یواشکی دشمن

خیال برش دارد که...

خیلی ها منتظرت بودند

نیامدی و

رفتند

یعنی دیر آمدی

آنقدر دیر

که همین کوچه بالایی رابه نامت کردند

آنقدر دیر

که حاجی بابا می گفت:

«حتمی رفته آسمان»

-آدم چه جوری آسمان می رود-

گفتی رفته بودی سهم گنجشکها رابیاوری

گفتی...

اما صدایت بالانمی آید

گنجشکها خانه ای ندارند

ما خانه ای نداریم

 

و یک غزل قدیمی

 

بر تن عریان شهرم باز باران می کشم

باغ های سبز گلهای فراوان می کشم

 

کوچه هایش را پراز آوازهای نقره ای

بعد دل را زیر بارانش پریشان می کشم

 

دور دور از دست های فتنه جوی زندگی

من برای خود فقط یک عشق پنهان می کشم

 

این دل در آرزوی دیدنت را باز هم

در گریز از روزهای سرد انسان می کشم

 

نیستی اما، تو را در هر زمانی گشته ام

بی تو دیگر من خودم را سرد و بی جان... می کشم

 

ای دل ای... با غم بزن این نی لبک ها را که من

باز هم در آسمانم ابر باران می کشم

 

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 11:57 |
 

طعم تو را که ریخت خدا در دهان من
چرخید   با   تلفظ   نامت   زبان   من

نامت ترانه شد، غزل عاشقانه شد
هق هق گریست با دل تنگ جهان من

آرام اشک می شوی و سبز می شوند
در باغ کوچک تو "دو دست جوان من"

ای کاش دانه بودم و یکریز می نشست
گنجشک اشکهای تو بر گیسوان من

اینجا تمام مردم من سنگواره اند
دلهایشان فسیل شده در زمان من

رفتم به میهمانی آیینه ها ولی
جز درد و غم نبود کسی میزبان من

غمگین ترین ترانه ی دیوان شاعران
می ریزد از پیاله ی  اندوه جان من


 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 14:47 |
براي خليج فارس...


برايم دست تكان بده خليج!
عاشقي كن
با اين دقايق ايراني خالص
كه خارجي‌اش اصلاً خوب نيست
يه هو...
موج برت ندارد
بكوبي و بروي
بروي آن دورها
و بچه‌هاي همسايه
كاسه كاسه! تنت را آش كنند

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 10:40 |

 

غزل(۱)

 

سالها هی سپری شدکه تو هم سربرسی

 

یا که اینبار شبیه کس دیگربرسی

 

سالها هی سپری شدبه امیداینکه

 

بادعای پدروگریه ی مادربرسی

 

باغ گل کردوبهاران زیادی طی شد

 

که تو با اینهمه گلهای معطر برسی

 

یاکه مانند دل سوخته ی مادر…یا

 

 آرزوهای پدر که شده پرپر… برسی

***

ما زمینگیر شدیم و خبری از تو نشد

 

وفقط چشم به در دو خته  از دربرسی

 

ناگهان از همه ی جسم تو مشتی ازخاک

 

خاک شد جسم تو تااینکه به باوربرسی

 

گفته بودند که یک نیمه ی  تو پیش خداست

 

خواستی زود به آن نیمه ی دیگر برسی 

 

 

 غزل(۲)

 

پشت سرت ترانه ی باران بلند شد

 

دریاگریست در تووطوفان بلند شد

 

مثل نسیم رد شدی از غربت زمین

 

خاک از تن هزار بیابان بلند شد

 

پشت سرت شکست زنی در نبودنت

 

از شانه هاش برف و زمستان بلند شد

 

از دردهای مزمن تنهایی اش نگفت

 

از اینکه بی تو خسته وویران …بلند شد

 

آمد گرفت دست تورا سبز شد تنش

 

 آمد گرفت دست تورا …اینسان بلند شد

***

بابای دور …خاطره…وقت عروسی …

 

(رویا)ی تو رسیده و(ایمان) بلند شد 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 0:21 |
نامت

باران ست

می باری و

مزارع دور هم می خندند

نامت سنگ ست

صخره

کوه

آفتاب بی واسطه دوستت دارد

باد می آیدو می بوسد چادرت را

من خیابانی از توام

داغ برپیشانی

 

 

 

نظرات این پست با ویرایش این پست حذف شدند

از دوستانی که لطف کردندو نظر دادند عذر می خواهم

 

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:19 |
نیل

به دامانم افتاده بود

دلم نیامد

 به آبها بسپارمت

 موسی!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 15:49 |
غم انگیزترین خبر چه می تواند باشد

کسانی که اورا هیچگاه ندیده اند چرا برای ندیدنش این همه گریه می کنند

وادبیات بعداز او چه ادبیات تنهایی خواهد بود

وفکر نمی کردم مرگ تااین اندازه نامهربان باشد

نمی توانم نمی توانم واشک اشک

خدای من

باورنکردتی است

واین تن چگونه زیر خاک می رود

وداع با قیصر وداع با کلمه است با شعر

وخودش بزرگتر از شعرش بود

به تمام دوستداران خوبی و مهربانی سادگی وپاکی نبودنش را تسلیت می گویم

روحش قرین رحمت باد

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 23:42 |

 ابر كوچكي هستم

آنقدر

 كه قدم نمي رسد به ريشه هايت

 ابركوچكي هستم

كه به جنگلهاي بزرگ مي انديشد

به اقيانوسها

ابر كوچكي هستم اما

مي توانم چشمهاي تورا خيس كنم

...

 

ماه رمضان ماه بي نهايت بزرگي نذارين جاتون سر سفره ي خدا خالي باشه

 

واينكه از همه ي دوستان عزيزي كه به وبلاگ اين حقير سرزدند

بسيار ممنون

اين مدت آنقدر سرم شلوغ بود كه حتي وقت سر زدن به خودم را هم نداشتم

با اين وجود به بيشتر دوستاني كه آمدند سرزدم

چند وقتي كه پرشين بلاگ مشكل داشت يه مدت هم رايانه ي ما يا بلاگفا

كه نظرات جديد ثبت نمي شد

 

به هر حال بايه غزل اومدم كه...

 

در آسمانها مانده ام بال وپرت باشم

تا فكر پروازي دوباره درسرت باشم

 

اي آتش تنها مراحل كن ميان خود

اين بار رابگذار من پيغمبرت باشم

 

از آتشت باغ وگلستاني نمي خواهم

من رابسوزان مشتي از خاكسترت باشم

 

...

 

يك لحظه هم بامرگ نوح من نياميزي

من حاضرم يك عمرطفل كافرت باشم

 

دردي عميقم ...آنقدر...  از من نشاني نيست

شايد كه زخم كهنه اي برپيكرت باشم

 

هي فكر كن شايد كه چيزي يادت افتادو...

هي فكركن ...شايد درعمق باورت باشم

 

...

 

ديوانه ي زرتشتي ام! خامو شي ات كفرست

من رابسوزان مشتي از خاكسترت باشم

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 9:50 |
تو هنوز بزرگ نشدی همون بچه شیطون خودمی

که می ترسم (دست انسان) بهت برسه

 

ویه غزل ...

برای کودک من قصه ات تمام شده

شبش پراز تب وتنهایی و جذام شده

تمام سهم تو ازمن سکوت خواهد شد

که درمرام جدیدم سخن حرام شده

من ازقبیله ی عشاق نیستم سنگم

که سهم شیطنت بچه های خام شده

...

...

تو را نمی شکنم تو برادر غزلی

و خو ا هران  مرا  شعر   التیام   شده

کبیر کوه* غمم را کسی نمی فهمد

که شهر سخت دلش غرق ازدحام شده

کسی که قصه نباشد کسی که کوهکن است

کسی که هست ولی قصه اش تمام شده

 

 

کبیرکوه :کوهی درایلام

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 10:53 |
 

(بزرگ ترین عاشقان

                        کودکانند)

                                    نزار قبانی

سلام سلام به همه ی دوستان عزیز

آمدم که بگویم برای مدتی نیستم

ازهمه ی دوستانی که می آیندو نظر می دهند ممنون

جبران می کنم در فرصت های بعدی

واز دوستانی که لینکشان اینجا نیست ومرا لینک نموده اند باز ممنون و شرمنده

باز در فرصت های بعدی

واینکه یکی از دوستان عزیز ایلامی با شعرهای زیبایی به دنیای وب آمده اند

بخوانیدو لذت ببریدhttp://www.savaraneh.blogfa.com

 تابعد....

خلاصه دعایم کنید

یا حق

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 11:20 |
ما فرشته بودیم و دور او می چرخیدیم ...آنقدر... که گیج شدیم

و به زمین افتادیم...وشاعر شدیم...سرگشتگی ما ازآن روزاست

ویک غزل

دریای کوچکم شو که من هم پری شوم

آرام لای  تاب  و  تبت  بستری  شوم

هی موج موج بال وپرم را ببوسی و

از بوسه ات بمیرم و خاکستری شوم

هی اشک می شوی که تنم سبزتر شود

من هم به دور روح تو نیلو فری شوم

انگشتر عقیق سلیمانی ات کجاست

تا من عروس خانه ی پیغمبری شوم

من با تمام حادثه ها دست می دهم

تا معدن طلای تورا مشتری شوم

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:38 |
خبر بسیار ناراحت کننده ای که این روزها شنیدم خبر درگذشت ناگهانی

شاعر عزیز دوست داشتنی وبا استعداد شهر ایلام زهرا ولی بیگی عزیز

بود...

وهمچنین بهمن یادآور خاطره ای تلخ برای شعر ایلام است

سالگرد درگذشت معصومه ی رضایی عزیز...

شعر حتماً دلش برای شما تنگ خواهد شد وقتی بیایدو ببیند که...

صلواتی وفاتحه ای نثار روح شما از طرف من وعزیزانی که این مطالب را

می  خوانند

واما شعر...

یک شعر سپید که نا خوداگاه آمد

 

من چند ستاره بیشترازتو پاره کرده ام

چندماه

ومی دانم رنگ چشمهایت را

که طبیعی نیست

وضربان قلبت را

که طبیعی نیست

من چند پنجره دورتر از تو رامی بینم

ومی بینم افق های دوردست  را

که خاکستری اند

پاک کن ات رابردار رویا

این خرچنگ قورباغه ها راخط بزن

تو باید بدانی

عشق

شکسته ی نستعلیق ست

 

ویک غزل

خوابش پریدو بعد خودش را که بند کرد

پیش خودش صدای تورا هی بلند کرد

کم کم نشست توی رلی باب میل تو

خودرا که گریه بود بگو و بخند کرد

خودرا گذاشت جای تو هی غصه می خورد

دل را میان تلخی روح تو قند کرد

در چشمهای فلسفی و گیج نیچه ایت

ابرو کمان کشید ه وگیسو کمند کرد

اینها فقط خیال خوشی بودو می گذشت

یک عمر باتوو دل خود چون وچند کرد

این چون وچندها که حسابی بزرگتر...

خودراگرفته ازتو پراز قیدوبند کرد

وقتی تمام استرس عشق را مکید

حالش به هم ...به هم...به همه چیز گندزد

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 11:0 |
دیگر دل ازتمامی اینها برید ه ای

اینها که یار بود ه ویاری ندید ه ای

یعنی کسی نبوده در آن لحظه ی غریب

شش ماهه را به معرکه ی خون کشید ه ای

از شانه های خسته ی مولا مدد بگیر

از زخمهای تا زه ی پهلو درید ه ای

هرچه غزل شدم به صدایت نمی رسم

یعنی به بی نهایت دردت رسید ه ای

دیگر چگونه وحی شود زندگی به ما

با جبرییل زخمی درخون تپید ه ای

ما مانده و هزار نماز قضا شده...

بی شک دل از تمامی ما هم برید ه ای

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 11:52 |

یک تکه گرم گریه و...یک تکه آنطرف    

بی عشق مانده لای خودش دور بی هدف

یک تکه منتشر شده درفلسهای نور

 یک تکه مانده لای هوا...ها... حباب ...کف

 دم ... بازدم... شبیه به مرداب می شود

دل می دهد به ماندن بی شورو بی شعف

...

 توی دلم هراس عجیبی خزیده است

 انگار ناشیانه کسی می زند به دف

 آنقدر بیقرارو غریبم کنار تو

جا نیست می برم دل خود را به هر طرف

 ...

بک تکه منتشر شده در آبهای دور

در موجها رها شده هی موج ...موج... کف

 ...

فردا دوتکه ماهی عاشق گرفته اند

او را که گریه برده و خوابیده درصدف

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 22:4 |

 

 

بغضی نشسته درتو وشلاق می شود

 

حالا گرفته چشم تورا داغ می شود

 

حالا پری کوچک تنها که در من است

 

به آبهای گرم تو مشتاق می شود

 

استاد راه می رود و می رسد به عشق

 

موضوع بحث واژه ی عشاق می شود

 

 بر پلک او دروغ پریدن گرفته و...

 

هی چشمهاش روشن و براق می شود

 

او گفت در تمام غزلهای عاشقی

 

شاعر دچار صنعت اغراق می شود

....

 

می آید وجنون مرا پاره می کند

 

در تکه تکه های تو آواره می کند

 

...

 

استاد نیز بچه ی خوبی نبوده است

 

در ذهن شاعرانه ی من عاق می شود

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 20:32 |