تبليغاتX
اسرین ئه سرین

(1)

ديگر دوست داشتن بس است

قلبهايمان را درآوريم

نفس بكشيم!

 

(2)

صبحانه را گذاشته ام

شير و عسل و بوسه!

منتظرم بيدار شوي

...

چرا آفتاب نمي تابد؟

 

 و اما كوه...

چهاردهم بهمن ماه با بچه هاي باشگاه دماوند كلاس آموزشي ساختن غارهاي برفي داشتيم  با حضور مربي و كوهنورد خوب كشور جناب عباس علي نژاد و خانم مينايي كه توي ايستگاه پنج توچال برگزار شد در حاليكه ارتفاع برف حدود دو متر مي شد و  بسيار كار هيجاني بود.چاله برفي رو با كمك مربي و دوستان ساختيم هركدام چند بيل زديم و سپس با استفاده از باتوم و زيرانداز و كيسه بيواك سقفش را ساختيم و بسيار دوستانه در آن نشستيم و عكس گرفتيم. ياد گرفتيم اگر دوست باشيم مي توانيم به راحتي در كنار هم قرار بگيريم.

 

 تجربه ساختن يك خانه، خانه اي شبيه خانه پنگوئن ها، يك سرپناه، بريدن بلوك هاي برفي حمل آنها و ...خلاصه كارگري كرديم توي برف تجربه اي كه برا كمتر كسي رخ ميده با همكاري هم خونه رو تا سقفش پيش برديم يه دفه صداي جيغ يه نفر همه رو غافلگير كرد بهمني در حال فروريختن بر سر ما و خونه مون بود كه خدا رو شكر به نزديكيهاي ما كه رسيد ايستاد. به سرعت منطقه رو ترك كرديم خلاصه آقا بهمن حتي نذاشت توي برفا يه سقف يه سرپناه داشته باشيم. آقايون كلا به جز خرابكاري مگه كار ديگه اي بلدند! خلاصه  برنامه خيلي خوبي بود پر از هيجان!

 

 برنامه دوم: صعود به قله توچال دوازدهم اسفند بود همراه دوستان كوهنورد باشگاه دماوند و دو تا از بهترين مربيان با سابقه كشور جناب مهرداد شهلايي و پيمان ثروت كه بسيار خوش گذشت و براي ما مثل يك كلاس آموزشي بود كلي چيزهاي جديد ياد گرفتيم و مهمتر از همه محبت و همدلي كه بين ما بود صعود را براي ما دلپذير مي كرد. با خودم فكر مي كردم بعضي آدمها آنقدر داشته هايشان بزرگ است كه            مي توانند نداشته هاي ديگران را نيز در خود گم كنند.

 

 و جاي شما خالي ايام عيد با خانواده و دوستان خوبم چهار برنامه كوهپيمايي توي طبيعت بكر ايلام داشتيم كه واقعا خوش گذشت طبيعت سرسبز و درختهايي كه شانه به شانه هم سايه بانهايي سرسبز را در شلم به نمايش گذاشته بودند. مسيرپرشيب و سرسبز گچان با مناظري كه واقعا چشم را نوازش مي­كرد طعم كشك بادمجان سهيلا و كباب جوجه زينب و آقا محمد و برنج حاج خانم و شامي هاي خديجه و زينب و كبابي كه داداش مسعود برامون درست كرد هنوز زير زبانم مونده آنقدر انرژي گرفتيم كه براي شروع يك سال خوب كاملا آماده شديم.

كيه يل كلكانه ايلام نگينه

تجيل گل باخي، مال يل رنگينه

ئاسمان وه بان شه لم رمياگه

خين خوه ر وه شان مانشت رشياگه

 

جمعه هيجده فروردين يك برنامه كوهپيمايي به منظور ديدار نوروزي اعضا باشگاه دماوند به داراباد داشتيم. ساعت شش صبح از خونه زديم بيرون و خود را به دامان طبيعت سپرديم. برنامه خوبي بودشاد و مفرح و روحيه بخش ، بيشتر دوستان اومده بودند. صبحانه و ناهار را در جمع گرم و صميمي دوستان صرف كرديم پانتوميم هم بازي كرديم كه جدا خوش گذشت. حدود ساعت دو و نيم برنامه رو به پايان برديم. بازهم جاي دوستان خالي!


و يك خبر ....

 جهت اطلاع علاقمندان به كوهنوردي در استان ايلام : دوستان كوهنورد ايلامي گروه كوهنوردي  «كوور» را راه اندازي كرده اند  براي اين گروه آرزوي موفقيت دارم. و اميدوارم اين گروه بتواند گامي در جهت پيشرفت كوهنوردي حرفه اي در ايلام كه بسيار مهجور مانده بردارد..COWER.BLOGFA.COM

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در یکشنبه بیستم فروردین 1391 و ساعت 10:0 |
به نام خداي اوج خداي قله

سلام بر الوند

هيجان برفراز الوند

                     در ميان برف و مه و باد

             جاي دوستان بسيار خالي

6و 7 بهمن موفق به فتح الوند زمستاني شديم

 رويايي بود و بسيار خوش گذشت در جمع مهربانانه دوستان خوب گروه جمشيد

و اما شعر

(1)

من اگر بروم

زمين جاي خالي ام را به يك هيولا خواهد داد!

هيولا نوازشت ميكند

ميبوسدت

و براي مرگ آماده ات ميكند...

(2)

عاشقت شدم

در تلاوت سوره ي شمس

در روزي غمگين

و زندگي كرديم

با سوره هايي

كه يادشان داده بودند

تنها

به مرگ ما بينديشند

(3)

عاشق شديم

به اندازه خوردن عصرانه

در سفره خانه اي قديمي

 نميدانستيم

زندگي كوتاهتر از اين حرفهاست؟

پدرت عشق را با انگشتان دستش ميشمرد و ميگفت:

دوستت دارم كوچك است

به اندازه بال زدن يك مگس!

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 و ساعت 11:22 |
چند شعر سپید

1

تنها

درختی که تو در سایه اش

به خواب گنجشکها رفتی

انار داده

درست مثل دل من!

2

گیلاسها به خواب رفته اند

تابستان نمی آید

دیگر نه تو پنجره ات را باز می گذاری

نه من پیراهن توری ام را می پوشم

3

نچکان ماشه را

فرمانده!

صلح پرنده ی کوچکی ست

توی تفنگت لانه کرده

4

مشتت را باز کن

صلح پرنده ی کوچکی ست

در دستهای تو به دنیا می آید!


راستی گزارش کامل صعود به زردکوه و دماوند همراه عکس تو سایت جمشید و وبلاگ کیه سان هست

حتما ببینید

خالی از لطف نیست.


+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در دوشنبه چهارم مهر 1390 و ساعت 10:0 |

گزارش صعود تيم بانوان گروه كوهنوردي جمشيد ايلام به دنا

 

مبدا : ايلام

مقصد: فتح دنا

تاريخ: 11 الي 14 خرداد ماه 1390

سرپرست گروه: آقای محمدرضا جمشيديان

مربي و همراهان: آقایان عليجان عزيزيان؛ فتح ا.. عزيزيان، الماس جوهري

اعضا گروه: شهين نعمتي زاد، سوسن ميرزا مرجاني، شهين نوروزي ، دولت كرمي،  مرضيه درويش­ نژاد، پريزاد عبدي، مهري زماني، طاهره خولي، ميترا فتاحي­ نيا، خديجه شيخ­مرادي و معصومه شيخ­مرادي

 

دنا با ارتفاع ۴۴۴۸ متراز بلندترین ارتفاعات زاگرس می­باشد و از حدود ۴۴ قله مرتفع تشکیل شده است. بخش اعظم آن درشمال­ شرقی استان کهکیلویه و بویراحمد قرار دارد در تمام سال پوشیده از برف است و یکی از سرچشمه های کارون وهمچنین رود مارون می باشد ، همچنين یکی از کم نظیرترین منابع انواع و اقسام گیاهان دارویی در دنیاست.

یکی از مسیر های دسترسی به دنا ، شهر سي سخت مي­باشد. شهر سي سخت از شهرهاي استان كهکيلويه و بويراحمد و در ۴۰ كيلومتري شمال غرب ياسوج قرار دارد. سي سخت مركز شهرستان دناست و همانطور كه مشخص است نام شهرستان تحت تاثير مستقيم كوهستان زيباي دنا مي­باشد. دنا بلندترین قله رشته کوه‌های زاگرس در غرب ایران است. 

 بامداد روز چهارشنبه 90/3/11سفرمان را از ایلام آغاز کردیم وبعد از طي مسافت طولاني به شهر سي­سخت در شهرستان دنا كه به راستي سخت و طاقت­ فرسا بود رسیدیم. وجود همسفراني كه همگي يك هدف را دنبال مي­ كرديم سفر را بر ما آسان مي­ نمود .حتي سختگيري هاي سرپرست گروه  كه مي­ خواست ما را به نظمي كه گاهي از آن گريزان بوديم و يكي از اصول كوهنوردي­ست، عادت دهد.

تقريبا ساعت يازده قبل از ظهر  پنج شنبه 90/3/12به شهر سي­سخت رسيديم. شهري با چشم ­انداز زيبا و هوايي معتدل، خانه كوهنوردان براي استراحت تا زمان صعود جاي مناسبي بود .

آقاي چراغي رئيس هيئت كوهنوردي شهرستان دنا توضيحاتي راجع به صعود به ما دادند.

تصميم براين گرفته شد ساعت سه شب حركت كنيم و فقط كوله حمله( كوله ­اي كه مقداري تنقلات و آب را در آن جا داديم) به قله ببريم. ساعت دو شب بيدار باش بود همگي به سرعت آماده شديم و سوار بر ميني­ بوس راهي شديم ساعت سه و چهل و شش دقيقه از پاي كوه آماده حركت براي صعود شديم . چراغهايي را كه به پيشاني بسته ­بوديم روشن كرديم و با ذكر صلواتي صعود را آغاز كرديم.

گروههاي ديگري نيز آماده صعود بودند ،حال و هواي عجيبي داشتيم سرپرست گروه هر از گاهي تشويقمان مي­كرد صداي تشويق گروههاي ديگر نيز به گوش مي­رسيد جز تاريكي چيزي معلوم نبود حتي قله ­اي كه تصميم به فتح آن گرفته ­بوديم، زير پايمان سنگ و كلوخ بود و هر ازگاهي حشراتي دور چراغهاي پيشاني چمع مي­شدند و سر و صدا مي­كردند  قسمتي از مسير را نيز برف و يخ پوشانده­ بود. كه به آرامي از روي آن ­گذشتيم حدود يك ساعتي از حركت گذشت صداي اذان از يكي از گروهها به گوش مي­ رسيد براي نماز صبح توقف كرديم. شايد هيچوقت فكرش را هم نكرده بوديم در اين ارتفاع نماز بخوانيم. بعد از وقفه­ اي كوتاه به حركت خود ادامه داديم حالا مسير و قله خود را به ما نشان ميداد. بعد از مدتي حركت استراحتي كوتاه براي صرف صبحانه داشتيم

 در آن هواي سرد چاي داغ خيلي مي­ چسبيد و ناچار فلاسك چايي سرپرست گروه را كه به گمانم خودش راضي بود خالي كرديم! و يكي از همنوردان به ما "كله ­كنجي"[i] داد، سپس به حركت خود ادامه داديم. در ارتفاع 3700 متري جان­پناه قرار داشت

اما تصميم گروه ما بر اين بود كه به جان­پناه نرويم و از خط الراس بگذريم مسير تا حدي سخت مي­نمود از پايين نگاه مي­كردي انگار از ديوار راست بالا رفتن بود براي همين سعي مي­كرديم فقط جلوپاي خود را نگاه كنيم و به مسير كاري نداشته ­باشيم سربالايي و شن­ اسكي بود انگار پايت را پس مي­داد سنگريزه­ ها از زير پايت مي­ گريختند وجا خالي مي­دادند بايد محكم پارا به زمين مي­گذاشتي و رد مي شدي!

با سختي و تا حدودي بك نفس مسير را پيموديم. حركت به تمركز عجيبي نياز داشت و سرپرست گروه مدام اين را به ما يادآور ميشد و نحوه صحيح راه رفتن را به ما نشان ميداد. در بين راه گروههاي مختلفي از جمله خرم­ آباد ، اصفهان، آذربايجان و...را ديديم و به هم روحيه ميداديم. شايد كوهنوردي تنها ورزشي باشد كه حس رفاقت در آن عجيب عميق­ است، مثل سكوت كوهستان، و رقابت در آن معنايي ندارد حتي تماشاچي هم نداري  جز سنگريزه ­ها و قله ­اي كه به آن نزديك و نزديكتر مي شوي!

آنقدر بالا رفته ­بوديم كه سي­سخت در مقابل چشمانمان ذره­اي ناچيز بود و كلا زندگي ذره اي ناچيز بود. زندگي ناچيزي كه گاه آنقدر در آن دست و پا مي زنيم كه قله را فراموش ميكنيم. اما در ارتفاع به هيچ چيز جز قله فكر نمي كني تمام مشكلات و سختيهاي زندگي را فراموش ميكني و براي مدتي هرچند كوتاه روحت در ارتفاعي پاك استراحت ميكند. براي همين­ است كوهنوردان تحت هيچ شرايطي كوهنوردي را كنار نمي گذارند.

سختي راه طوري بود كه گاهي قله را از يادمان مي برد هر لحظه براي ما قله­ اي بود و رسيدن و گذشتن از آن لذت عجيبي داشت.لذتي كه در هيچ لحظه ­اي از زندگي آن را درك نكرده­ بوديم.

بعد از طي مسيري طولاني حدود ساعت ده صبح بود كه به قله رسيديم. يعني قله حوض­ دال را از جبهه سيچاني كه در ارتفاع 4350 متري قرار داشت را فتح كرديم شادي وصف ناپذيري بود قله در دسترس ما بود ارتفاع ما را نگرفته ­بود بلكه ما ارتفاع را در مشت خود گرفته­ بوديم. گروههاي مختلف يكي پس از ديگري مي­آمدند و هركدام با اجرا ترانه­ هاي محلي ( كردي، تركي،لكي ،لري و...) شادي خود را ابراز مي كردند. گروه ما موفق شده­ بود قله را با شش ساعت و رربع فتح كند و اين زمان نسبت به گروههاي ديگري كه قبلا دنا را فتح كرده بودند خيلي كمتر بود.

بعداز استراحتي كوتاه و خوش و بش با گروههاي ديگر و فيلم و عكس و.... حالا ديگر بايد به فرود فكر مي كرديم و حركت خود را رو به پايين آغاز كرديم. مسير شن­ اسكي بود و سرازيري هم سخت مي­ نمود. قسمت كوتاهي از مسير خيلي وحشتناك بود و به آرامي از آن عبور كرديم. قسمتي از مسير را كه برفي بود وسرازيري، سرسره­ بازي كرديم لذت عجيبي داشت جاي شما خالي!


در بين مسير استراحت كوتاهي داشتيم و جز آب و كمي تنقلات چيز ديگري نتوانستيم بخوريم. مسير كم­كم رو به پايان مي­ نمود. جاده و ميني ­بوس راننده(آقا خليل) از دور ديده مي­شد.

انتهاي مسيري را كه ابتدا در تاريكي پيموده بوديم طولاني به نظر مي­رسيد و انگار اصلا تمام نمي­شد. خلاصه ساعت سه و نيم بود كه به پايين قله رسيديم. از پايين كه قله را نگاه مي­كرديم. باورمان نمي­شد اين قله را "ما" فتح كرده ­ايم. حالا ديگر همگي هوايي شده­ا يم و دوست­داريم هر روز در قله باشيم و فقط به صعودهاي بعدي فكر مي­كنيم.



[i]  از سوغاتي­هاي ايلام كه از رطب و كنجد تهيه مي­شود و بسيار مقوي است.

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در سه شنبه هفتم تیر 1390 و ساعت 0:0 |
با تیم بانوان گروه کوهنوردی جمشید ایلام

 

موفق به فتح قله دنا شدیم جای شما

 

 خالی

 

به زودی گزارش کامل صعود را برایتان

 

 مینویسم

 

تابعد

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 و ساعت 12:2 |
سلام


اشک ماهی ها

 

 
نمایشگاه کتاب شبستان

 


راهرو21 غرفه 19 انتشارات

 

 سپیده باوران

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و ساعت 15:37 |
۱

معشوق من!

 تابستانی ست با گیلاسهایی آبدار

که تنها دهان رهگذران را به جنبش وا میدارد

معشوق من!

زمستان ست

 که در و پنجره های شما را بسته است

که خانه هاتان را گرم نگه داشته است

معشوق من!

پاییز است

که از برگهای خود سیر است

معشوق من بهار نیست

بهار نام یک زن است !

که نمی تواند معشوق من باشد

۲

به همین راحتی خداحافظ!

پس  تکلیف زمستان چه می شود؟

که گرم می شد توی دستهای زغالی پدر

که آتش روشن می کرد

تا دور هم باشیم

پس بهار

توی کدام بوسه گرم لانه کند!

۳

تو هم ببار!

زمین حاصلخیزی شده ام

سال دیگر

گیلاسهای تنم

گونه های تابستان را سرخ خواهند کرد

 

۴

فصل خوبی ست

آدم برفی ها برایمان گیلاس می چینند

۵

ما نمی رسیم!

انگورها

مستی ما را

خواب هم ندیده اند

 

و چند خبر

و...اشک ماهی ها نقد شد

و...اشک ماهی ها در کانون بصیرت  در محل سازمان ملی جوانان باحضور دو شاعر و منتقد گرانقدر  ظاهر سارایی و جلیل صفربیگی نقد شد

در پست بعدی حتما مینویسمشان

 و... از شاعر خوب ایلامی اسلام انصاریفر که اشک ماهی ها را در راه فردا معرفی کردند سپاسگزارم

و...

کتاب من در کتابفروشی دفتر شعر جوان تهران میدان انقلاب انتهای پاساژ فروزنده  طبقه اول موجود می باشد.

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 13:19 |
سلام

 

از لطف تمامی دوستان بسیار سپاسگزارم

کتاب من در کتابفروشیهای زیر موجود میباشد.

ایلام کتابفروشی های حافظ وهواسی واقع در چهارراه پیام نور

بخوانید از ما

نوشته ای از جلیل صفربیگی در جام جم

 

                      غزل غزل های ایلام

                                   

                                               اینم جلد کتاب من

                         

                               نگاه کنید بالای صفحه سمت راست

کتابم در نمایشگاه کتاب واقع در مجتمع ارشاد اسلامی نیز موجود میباشد

 ازهمه دوستانی که این روزها با تبریک ها و تشویق ها و انتقادات و پیشنهاداتشان مرا در ادامه مسیر شاعری ام دلگرم میکنند بسیار سپاسگزارم

این هفته نیز محمدرضا رستم پور عزیز بر من منت نهادند و اشک ماهی ها را در پیک ایلام معرفی کردند که از لطفشان بسیار سپاسگزارم

و دوستان شهرستانی و تهرانی عزیز:

که خواهان اشک ماهی ها برای خود و انجمن هایشان بودند میتوانند مبلغ ۲۵۰۰ تومان بابت هر جلد کتاب به حساب شماره۰۱۰۶۱۷۵۳۹۲۰۰۸ بانک ملی (سیبا) واریز نمایند و آدرس خود را در نظرات وبلاگ درج نمایند کتاب بدون هزینه پستی برای این عزیزان ارسال خواهدشد

 

 

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در پنجشنبه دوم دی 1389 و ساعت 12:54 |

سلام

سری که شلوغ ست به هیچ دردی نمیخورد. بعد ازتهدیدات فراوان دوستان مبنی بر به روز نشدن...

چشم ازین به بعد بچه خوبی میشم کتابمم به زودی چاپ میشه

اگه خواستید...تا بعد    

یک شعر قدیمی ست شاید بعضی ها شنیده باشند   

ولی دوستش دارم

            

سارا نشسته روی انگشت تو رنگ دیگری

یعنی که دیگر، از تمام شعرهای ما سری

 

این های های گریه­های تلخ دار قالی است

بر دست­های پرخروش و پینه­دارت می­بری

 

آوازهای زخمی­ات در من تلاطم می­کنند

شعری برای «کودکان کلبه­ی خاکستری»

 

پر می­زنی تا آسمان شعر با هم می­رویم

تا غربت آن سیب­های سرخ توی روسری

 

سارا ببین! در خلوت این کوچه مردی می­برد

بر روی دوش خود هراسان خونبهای دختری

 

بعد از عبور عابران تنها همین پیچیده بود

در خلوت غمگین کوچه گریه ی نیلوفری

 

 

خبر خبر

کتابم چاپ شد

اولین نظرات

یکشنبه 14 آذر1389 ساعت: 11:14 توسط:علیرضا

سلام
به زودي چاپ مي‌شود نه، چاپ شد.! «اشك ماهي‌ها» به روي پيشخوان نمايشگاه بين‌المللي كتاب مشهد هم روان شد.
با اين دو غزل زيبا كه توجه بازديدكنندگان بهشون جلب مي‌شد...
در من ترانه‌های قشنگی نشسته‌اند
انگار از نشستن بیهوده خسته‌اند
و
دریای کوچکم شو که من هم پری شوم
آرام لای تاب‌ و تبت بستری شوم

مبارك باشه
به اميد چاپ بيست‌ويكم از كتاب سومتون

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در شنبه ششم آذر 1389 و ساعت 11:57 |

سووارێ هاده ړێ، دڵم ئه گه ر په ړێ
چه مم ئه گه ر خه  نێ ، سه ړم خوه شی که رێ

چه مێ پړێ خوه ره، گوڵ وه ده م خه نێ
کیه نی ده دڵ دێرێ، وهاره هاوه رێ

دڵ قوڵه قوڵه ی ،دڵم په له په له
چمانێ ئاو هۊنگێ ،تیه نی چړێ

ده وه ختێ هاتگه زه مین خه نانگه
خوسه چزانگه، زه مین هه ئه ڵپه ړێ

کِوِر ده لاێ سه ری، سه­راو چه­مانگه
کویه ل کپانگه، سووارێ ها ده رێ

سه رم شێوانگه، دڵم ته زانگه
چه م چه نه خه فانگه، چه ها سه رێ؟!

دڵم چه نێ په ړی، دڵم چه نێ په ړی
سووار دۊرێ هاتگه،دڵم به رێ



2
دوبیتی

دڵم هشکه ، خوه زه و واران بوارێ
پتاڵ خه م ده وه ر باخم درارێ
م دار به رزێ بیم و ئاگرم دان
ئه ړا حاڵم مه لۊچگ موور بیارێ

3
یه چه ن شوه، بی خاوه لاوه لاوه
چه مێ هه پړ ده ئاوه لاوه لاوه
دڵت دایته ده س یه ێ دڵ نه ناسی
یه چه ن ساڵه هه شوه، لاوه لاوه

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 و ساعت 14:0 |

دو شعر سپید

 

زمین شکنجه گاه ستاره ها بود

به آسمان رفتی

و آغوشت را به تنهایی خورشید سپردی

آغوشت عاشقانه ی تنگی بود

وقتی خطر

ازآژیرهای قرمز هم می گذشت

وقتی زمین

عشقبازی ستاره ها را برنمی تابید

برگشته بودی

تنت  داشت می سوخت

دهانت طعم جنگ می داد

خواستم بگویم :(بمان)

...

 

و شعر دوم

 

آمده بودی

چشمهایت اما درجنگ مانده بودند

نکند  یواشکی دشمن

خیال برش دارد که...

خیلی ها منتظرت بودند

نیامدی و

رفتند

یعنی دیر آمدی

آنقدر دیر

که همین کوچه بالایی رابه نامت کردند

آنقدر دیر

که حاجی بابا می گفت:

«حتمی رفته آسمان»

-آدم چه جوری آسمان می رود-

گفتی رفته بودی سهم گنجشکها رابیاوری

گفتی...

اما صدایت بالانمی آید

گنجشکها خانه ای ندارند

ما خانه ای نداریم

 

و یک غزل قدیمی

 

بر تن عریان شهرم باز باران می کشم

باغ های سبز گلهای فراوان می کشم

 

کوچه هایش را پراز آوازهای نقره ای

بعد دل را زیر بارانش پریشان می کشم

 

دور دور از دست های فتنه جوی زندگی

من برای خود فقط یک عشق پنهان می کشم

 

این دل در آرزوی دیدنت را باز هم

در گریز از روزهای سرد انسان می کشم

 

نیستی اما، تو را در هر زمانی گشته ام

بی تو دیگر من خودم را سرد و بی جان... می کشم

 

ای دل ای... با غم بزن این نی لبک ها را که من

باز هم در آسمانم ابر باران می کشم

 

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 11:57 |
 

طعم تو را که ریخت خدا در دهان من
چرخید   با   تلفظ   نامت   زبان   من

نامت ترانه شد، غزل عاشقانه شد
هق هق گریست با دل تنگ جهان من

آرام اشک می شوی و سبز می شوند
در باغ کوچک تو "دو دست جوان من"

ای کاش دانه بودم و یکریز می نشست
گنجشک اشکهای تو بر گیسوان من

اینجا تمام مردم من سنگواره اند
دلهایشان فسیل شده در زمان من

رفتم به میهمانی آیینه ها ولی
جز درد و غم نبود کسی میزبان من

غمگین ترین ترانه ی دیوان شاعران
می ریزد از پیاله ی  اندوه جان من


 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 14:47 |
براي خليج فارس...


برايم دست تكان بده خليج!
عاشقي كن
با اين دقايق ايراني خالص
كه خارجي‌اش اصلاً خوب نيست
يه هو...
موج برت ندارد
بكوبي و بروي
بروي آن دورها
و بچه‌هاي همسايه
كاسه كاسه! تنت را آش كنند

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 10:40 |

 

غزل(۱)

 

سالها هی سپری شدکه تو هم سربرسی

 

یا که اینبار شبیه کس دیگربرسی

 

سالها هی سپری شدبه امیداینکه

 

بادعای پدروگریه ی مادربرسی

 

باغ گل کردوبهاران زیادی طی شد

 

که تو با اینهمه گلهای معطر برسی

 

یاکه مانند دل سوخته ی مادر…یا

 

 آرزوهای پدر که شده پرپر… برسی

***

ما زمینگیر شدیم و خبری از تو نشد

 

وفقط چشم به در دو خته  از دربرسی

 

ناگهان از همه ی جسم تو مشتی ازخاک

 

خاک شد جسم تو تااینکه به باوربرسی

 

گفته بودند که یک نیمه ی  تو پیش خداست

 

خواستی زود به آن نیمه ی دیگر برسی 

 

 

 غزل(۲)

 

پشت سرت ترانه ی باران بلند شد

 

دریاگریست در تووطوفان بلند شد

 

مثل نسیم رد شدی از غربت زمین

 

خاک از تن هزار بیابان بلند شد

 

پشت سرت شکست زنی در نبودنت

 

از شانه هاش برف و زمستان بلند شد

 

از دردهای مزمن تنهایی اش نگفت

 

از اینکه بی تو خسته وویران …بلند شد

 

آمد گرفت دست تورا سبز شد تنش

 

 آمد گرفت دست تورا …اینسان بلند شد

***

بابای دور …خاطره…وقت عروسی …

 

(رویا)ی تو رسیده و(ایمان) بلند شد 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 0:21 |
نامت

باران ست

می باری و

مزارع دور هم می خندند

نامت سنگ ست

صخره

کوه

آفتاب بی واسطه دوستت دارد

باد می آیدو می بوسد چادرت را

من خیابانی از توام

داغ برپیشانی

 

 

 

نظرات این پست با ویرایش این پست حذف شدند

از دوستانی که لطف کردندو نظر دادند عذر می خواهم

 

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:19 |
نیل

به دامانم افتاده بود

دلم نیامد

 به آبها بسپارمت

 موسی!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 15:49 |
غم انگیزترین خبر چه می تواند باشد

کسانی که اورا هیچگاه ندیده اند چرا برای ندیدنش این همه گریه می کنند

وادبیات بعداز او چه ادبیات تنهایی خواهد بود

وفکر نمی کردم مرگ تااین اندازه نامهربان باشد

نمی توانم نمی توانم واشک اشک

خدای من

باورنکردتی است

واین تن چگونه زیر خاک می رود

وداع با قیصر وداع با کلمه است با شعر

وخودش بزرگتر از شعرش بود

به تمام دوستداران خوبی و مهربانی سادگی وپاکی نبودنش را تسلیت می گویم

روحش قرین رحمت باد

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 23:42 |

 ابر كوچكي هستم

آنقدر

 كه قدم نمي رسد به ريشه هايت

 ابركوچكي هستم

كه به جنگلهاي بزرگ مي انديشد

به اقيانوسها

ابر كوچكي هستم اما

مي توانم چشمهاي تورا خيس كنم

...

 

ماه رمضان ماه بي نهايت بزرگي نذارين جاتون سر سفره ي خدا خالي باشه

 

واينكه از همه ي دوستان عزيزي كه به وبلاگ اين حقير سرزدند

بسيار ممنون

اين مدت آنقدر سرم شلوغ بود كه حتي وقت سر زدن به خودم را هم نداشتم

با اين وجود به بيشتر دوستاني كه آمدند سرزدم

چند وقتي كه پرشين بلاگ مشكل داشت يه مدت هم رايانه ي ما يا بلاگفا

كه نظرات جديد ثبت نمي شد

 

به هر حال بايه غزل اومدم كه...

 

در آسمانها مانده ام بال وپرت باشم

تا فكر پروازي دوباره درسرت باشم

 

اي آتش تنها مراحل كن ميان خود

اين بار رابگذار من پيغمبرت باشم

 

از آتشت باغ وگلستاني نمي خواهم

من رابسوزان مشتي از خاكسترت باشم

 

...

 

يك لحظه هم بامرگ نوح من نياميزي

من حاضرم يك عمرطفل كافرت باشم

 

دردي عميقم ...آنقدر...  از من نشاني نيست

شايد كه زخم كهنه اي برپيكرت باشم

 

هي فكر كن شايد كه چيزي يادت افتادو...

هي فكركن ...شايد درعمق باورت باشم

 

...

 

ديوانه ي زرتشتي ام! خامو شي ات كفرست

من رابسوزان مشتي از خاكسترت باشم

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 9:50 |
تو هنوز بزرگ نشدی همون بچه شیطون خودمی

که می ترسم (دست انسان) بهت برسه

 

ویه غزل ...

برای کودک من قصه ات تمام شده

شبش پراز تب وتنهایی و جذام شده

تمام سهم تو ازمن سکوت خواهد شد

که درمرام جدیدم سخن حرام شده

من ازقبیله ی عشاق نیستم سنگم

که سهم شیطنت بچه های خام شده

...

...

تو را نمی شکنم تو برادر غزلی

و خو ا هران  مرا  شعر   التیام   شده

کبیر کوه* غمم را کسی نمی فهمد

که شهر سخت دلش غرق ازدحام شده

کسی که قصه نباشد کسی که کوهکن است

کسی که هست ولی قصه اش تمام شده

 

 

کبیرکوه :کوهی درایلام

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 10:53 |
ما فرشته بودیم و دور او می چرخیدیم ...آنقدر... که گیج شدیم

و به زمین افتادیم...وشاعر شدیم...سرگشتگی ما ازآن روزاست

ویک غزل

دریای کوچکم شو که من هم پری شوم

آرام لای  تاب  و  تبت  بستری  شوم

هی موج موج بال وپرم را ببوسی و

از بوسه ات بمیرم و خاکستری شوم

هی اشک می شوی که تنم سبزتر شود

من هم به دور روح تو نیلو فری شوم

انگشتر عقیق سلیمانی ات کجاست

تا من عروس خانه ی پیغمبری شوم

من با تمام حادثه ها دست می دهم

تا معدن طلای تورا مشتری شوم

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:38 |
خبر بسیار ناراحت کننده ای که این روزها شنیدم خبر درگذشت ناگهانی

شاعر عزیز دوست داشتنی وبا استعداد شهر ایلام زهرا ولی بیگی عزیز

بود...

وهمچنین بهمن یادآور خاطره ای تلخ برای شعر ایلام است

سالگرد درگذشت معصومه ی رضایی عزیز...

شعر حتماً دلش برای شما تنگ خواهد شد وقتی بیایدو ببیند که...

صلواتی وفاتحه ای نثار روح شما از طرف من وعزیزانی که این مطالب را

می  خوانند

واما شعر...

یک شعر سپید که نا خوداگاه آمد

 

من چند ستاره بیشترازتو پاره کرده ام

چندماه

ومی دانم رنگ چشمهایت را

که طبیعی نیست

وضربان قلبت را

که طبیعی نیست

من چند پنجره دورتر از تو رامی بینم

ومی بینم افق های دوردست  را

که خاکستری اند

پاک کن ات رابردار رویا

این خرچنگ قورباغه ها راخط بزن

تو باید بدانی

عشق

شکسته ی نستعلیق ست

 

ویک غزل

خوابش پریدو بعد خودش را که بند کرد

پیش خودش صدای تورا هی بلند کرد

کم کم نشست توی رلی باب میل تو

خودرا که گریه بود بگو و بخند کرد

خودرا گذاشت جای تو هی غصه می خورد

دل را میان تلخی روح تو قند کرد

در چشمهای فلسفی و گیج نیچه ایت

ابرو کمان کشید ه وگیسو کمند کرد

اینها فقط خیال خوشی بودو می گذشت

یک عمر باتوو دل خود چون وچند کرد

این چون وچندها که حسابی بزرگتر...

خودراگرفته ازتو پراز قیدوبند کرد

وقتی تمام استرس عشق را مکید

حالش به هم ...به هم...به همه چیز گندزد

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 11:0 |
دیگر دل ازتمامی اینها برید ه ای

اینها که یار بود ه ویاری ندید ه ای

یعنی کسی نبوده در آن لحظه ی غریب

شش ماهه را به معرکه ی خون کشید ه ای

از شانه های خسته ی مولا مدد بگیر

از زخمهای تا زه ی پهلو درید ه ای

هرچه غزل شدم به صدایت نمی رسم

یعنی به بی نهایت دردت رسید ه ای

دیگر چگونه وحی شود زندگی به ما

با جبرییل زخمی درخون تپید ه ای

ما مانده و هزار نماز قضا شده...

بی شک دل از تمامی ما هم برید ه ای

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 11:52 |

یک تکه گرم گریه و...یک تکه آنطرف    

بی عشق مانده لای خودش دور بی هدف

یک تکه منتشر شده درفلسهای نور

 یک تکه مانده لای هوا...ها... حباب ...کف

 دم ... بازدم... شبیه به مرداب می شود

دل می دهد به ماندن بی شورو بی شعف

...

 توی دلم هراس عجیبی خزیده است

 انگار ناشیانه کسی می زند به دف

 آنقدر بیقرارو غریبم کنار تو

جا نیست می برم دل خود را به هر طرف

 ...

بک تکه منتشر شده در آبهای دور

در موجها رها شده هی موج ...موج... کف

 ...

فردا دوتکه ماهی عاشق گرفته اند

او را که گریه برده و خوابیده درصدف

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 22:4 |

 

 

بغضی نشسته درتو وشلاق می شود

 

حالا گرفته چشم تورا داغ می شود

 

حالا پری کوچک تنها که در من است

 

به آبهای گرم تو مشتاق می شود

 

استاد راه می رود و می رسد به عشق

 

موضوع بحث واژه ی عشاق می شود

 

 بر پلک او دروغ پریدن گرفته و...

 

هی چشمهاش روشن و براق می شود

 

او گفت در تمام غزلهای عاشقی

 

شاعر دچار صنعت اغراق می شود

....

 

می آید وجنون مرا پاره می کند

 

در تکه تکه های تو آواره می کند

 

...

 

استاد نیز بچه ی خوبی نبوده است

 

در ذهن شاعرانه ی من عاق می شود

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 20:32 |

این را که خواستم بپذ یری دل من است

این روزها بزرگ ترین مشکل من است

آتش زبانه می کشد و می خورد مرا

این آتشی که قاطی آب و گل من است

می سوزم از جنون و تو هم بغض کرده ای

باور نمی کنم که برای دل من  است

این شهر هولناک مرا غرق می کند

فهمیده ای فقط  تن تو ساحل من است

حا لا چرا تو؟عشق که خسته نمی شود

من می روم که  این هوس باطل من است

راحت بخواب  ! مرد که خنجر نمی زند

این دل همین که می برمش قاتل من است

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 22:27 |

موج است گرچه برکف  دریا نمی زند

ما ه است گر چه بر دل شبها نمی زند

 ا ما نه ماه توی خودش ماند ه آفتا ب

می تابدوغروب ولی جانمی زند

یعنی که قرص ماه کسی را نخورده است

هر روز باغروب خودش را نمی زند

عطرش که گیج ما نده میان حیاطمان...

اماکسی که عطر به گلها نمی زند

درمن نشسته بود خدا...باز عطر تو...

از من گذشته و...به دلم پا نمی زند

اما مرا چه فایده دستی نمی رسد

نه آستین برای تو بالا نمی زند

 

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 14:29 |

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن بیهوده خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست بی جهت

امید  خود  به این دل دیوانه بسته اند

ازشور و مستی پدران  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج  واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج تورا  شعر می پرم

اما تمام پنجره ها ی تو بسته اند

 

+ نوشته شده توسط معصومه شیخمرادی در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 14:26 |