اينروزها بيشترين لحظاتم را با طبيعت مي گذرانم

 راهي براي رفع دردهاي عميق انسان شايد!

برنامه هاي مختلفي از جمله صعود به قله اشترانكوه  از رشته كوههاي زاگرس،  و تجربه كوهنوردي ميان رشته كوههاي البرز پهنه حصار،كهار، آهنگرك، كلون بستك، قلعه دختر، ارفع كوه و ... ،كارآموزي برف و يخ و سنگ نوردي كه پر از هيجان بود و ماجراهاي مختلف و دوستان جديد و جديدو... و دريافتم كه رشته كوههاي زاگرس بسيار مخاطره آميزند و تو را با تمام وجود به خود فرا ميخوانند. درست مثل آدمهايش!


و شعر

(جنگ)

(1)

خنده بادبادكها

لاي بوسه هاي باد

مي گريد كودكي ام

.

.

.

ذره اي آسمان نداشت!

(2)

اشك!

آه!

حسرت!

قطعه شهداي گمنام

نشسته ام بر قبر كودكي ام!


(3)

افسانه!

نام كوچك من است

با لبهايي خندان...!


(4)

و غزلي از روزهاي خيلي دور كه خواستم دستي بر سر و رويش بكشم

اما نشد.  براي شهري كه ناخواسته دوستش دارم!


مردمان شهر من از بودن خود ناگزيرند

در حريم خود فقط دستان غم را مي پذيرند

عصرها هي منتظر هستند تا كه غم بيايد

و غروب خسته ي خورشيد را هم جشن گيرند

بازي غمگين و تلخ سرنوشت ماست اي عشق!

اينكه روياهاي تو هر روز در آتش بميرند

هيچ كس اينجا به فكر دختران عاشقي نيست

اين زمين خسته حتي لاله هايش سربه زيرند*


*اشاره به لاله هاي واژگون در طبيعت ايلام