کوچ هاشمی

هاشمی یک انقلابی آرام

برای بعضی ها انگار مرگ قابل تصور نیست و احساس می کنیم تا همیشه در کنار ما هستند چه دوستشان داشته باشیم چه نداشته باشیم چه مرام و مسلک شان را قبول داشته باشیم چه نه ، و آیت الله هاشمی رفسجانی هم از آنگونه است برای همین است مرگ او مردم ایران را در شوکی عظیم فرو برده است. و این سنت ما چقدر ناپسند است که با مرگ اطرافیانمان بیشتر با روحیات آنها با بودنشان آشنا می شویم . به هر حال او به عنوان یک سیاستمدار خاص ، نویسنده، اسلام شناس، قرآن شناس دیگر در کنار ما نیست. و نبودنش هم بسیار عمیق و ناباورانه ولی به خاطر چند بعدی بودنش می توان از زوایای مختلف به زندگی اش پرداخت و الگو گرفت. چیزی که امروز خیلی مشهود است تاثر و تالم فراوان مردم در فقدان اوست.

اینکه به گمان خیلی ها جامعه امروز ایران بیش از هر زمان دیگری به او و تصمیماتش و نوع نگاهش احتیاج داشت اینکه اینروزها وجودش برای خیلی ها امنیت و آرامش بوده اینکه برای خیلی ها یک تکیه گاه و حامی بوده  و حضورش چون پدربزرگی برای خانواده ها بهانه صلح و آرامش و بودن در کنار هم . هاشمی را باید بیشتر می شناختیم.  همیشه از او  آرامش و طمانینه ای  همراه لبخند در ذهنم دارم و همین از او برایم یک انقلابی آرام می سازد و  تصویری ناشناخته که نیمه های پنهان زیادی دارد که قرار بود در مقاطع مختلف زمانی هم بیشتر بشناسیمش . اما حتی هاشمی را هم یارای ایستادن در مقابل مرگ نبود. تا اون چون مجهولی برای همیشه در ذهن ما باقی بماند.

روحش قرین رحمت باد.

کوهنوردی

صعود به قله ساکا

تاریخ: 3/10/95 جمعه

زمان: صعود: 6 ساعت ، فرود: 2.5 ساعت

قله ساکا(3320 متر) در استان تهران- شهرستان شمیرانات- بخش لواسانات- دهستان لواسان کوچک قرار گرفته  و بر روی رشته کوه البرز مرکزی واقع شده است . این قله در شمال روستای افجه قرار دارد و بوسیله یک گردنه از شمال به قله آتشکوه متصل است در دامنه های اين كوه  انواع  گياهان خودرو و دارويي و گل هاي فراوان از جمله انواع گون،آویشن،پونه ، و... را می توان یافت.

روستای افجه از توابع شهر لواسان و به فاصله 8 کیلومتری این شهر، در شمال شرق تهران واقع میباشد. روستای افجه بوسیله یک جاده عریض با شیب نسبتا تند که پوشیده از سنگ میباشد به دشتی منتهی میشود که به آن دشت گرچال یا دشت هویج میگویند. از این جاده با ماشینهای شاسی بلند و دو دیفرانسیل میتوان به دشت دسترسی داشت. علت نامگذاری این دشت به نام دشت هویج ظاهرا به این خاطر بوده که در گذشته هویج در آن بعمل می آمده اما امروزه از هویج در آن خبری نیست و محصولات دیگر کشاورزی در آن کشت میشود.

از قله‌های مجاور دشت می‌توان به قله­های آتشکوه (٣٧٠٠ متر) ، ریزان (٣۵٧٠ متر)، ساکا (٣٣٠٠ متر) و پرسون (٣١۵٠ متر) اشاره کرد. در بین این چهار قله، ریزان و آتشکوه از لحاظ سنگین و فنی بودن صعود، در سطح بالاتری نسبت به دو قله دیگر قرار دارند.

 

 مسیرهای اصلی صعود به ساکا :

1)      مسیر شرقی : روستای افجه – دشت هویج- دشت سوستون- گردنه آتشکوه – قله ساکا

2)      مسیر جنوب شرقی: روستای افجه – جاده معدن سنگ افجه- یال جنوب شرقی- قله ساکا

مسیر نرمال ،مسیر شرقی می باشد واکثرا از این مسیر اقدام به صعود می شود.

 

شرح برنامه:

روز جمعه سوم دیماه 1395 ساعت 5:10 صبح از تهران درب باشگاه دماوند با یک ون به سمت لواسان حرکت کردیم.در انتهای بلوار امام خمینی لواسان بعدازگذر از یک میدان کوچک به یک پل زیر گذررسیدیم قبل از پل از جاده سمت چپ به سمت افجه تغییرمسیر داده ساعت 6:30 صبح به افجه رسیدیم .ارتفاع مبدا صعود2150 حدود  2150 متراندازه گیری شده است .در وارد خیابان خاکی "بنه رود" شدیم نرسیده به دشت هویج توی یک دوراهی مسیر رو به سمت قله ساکا تغییر مسیر دادیم بعد از یک ساعت کنار یک اتاقک حدود نیم ساعت برای صبحانه توقف کردیم. و سپس به سمت قله راهی شدیم . و ساعت یک روی قله بودیم . ازروی قله ساکا بخوبی بخشاب قله های پیرزن کلوم-مهر چال-آتشکوه-سیاه لت-ریزان –سیاه ریز- پرسون-سرسیاه غارو....دیده میشود.همچنین قله دماوند در شمال شرقی آن دیده می شود. بعد از نیم ساعت گرفتن عکس روی قله به سمت پایین حرکت کردیم ازهمان مسیر صعود بازگشتیم وساعت 16:00 کنار ماشین بودیم.

 

توضیحات:

1-  در طول مسیر و در میانه راه قبل از دشت هویج، تنها کافه مسیر قرار دارد که ظاهرا فقط روزهای آخر هفته و ایام تعطیل باز میباشد.

2- آنتن همراه اول در بخشهایی از مسیر برقرار بود. خصوصا بر روی خط الراس و نزدیک قله ساکا نیز آنتن میداد.

http://s8.picofile.com/file/8281807442/IMG_20161223_182103.jpg

http://s8.picofile.com/file/8281807518/IMG_20161223_182146.jpg

http://s9.picofile.com/file/8281807550/IMG_20161223_182849.jpg

http://s8.picofile.com/file/8281807584/IMG_20161223_225809.jpg

 

 

برای نوشتن مطالب از دو سایت         http://chekadiran.blogfa.com/post/5  و http://koohestan-n.persianblog.ir/  ;l کمک گرفتم.

 

 

 

خداحافظی

آنهایی که خداحافظی می کنند. با الهام از شنون آلدر

 

آنهایی که خداحافظی می کنند تو را آماده می کنند برای لحظه های نبودنشان

تلخی ندیدنشان

آنها که خداحافظی می کنند برای بودن و ادامه دادنت دعا می کنند.

آنها که خداحافظی می کنند ناگزیرند از خداحافظی که هر آغازی پایانی دارد و هر پایانی غم  انگیز است.

آنها که خداحافظی می کنند تبدیل به یک نقطه می شوند در دوردست ها اما همچنان هستند و هستند. و چون ستاره ای دور سوسو میرنند لای خاطراتت.

آنها که خداحافظی می کنند اهل آمدنند. اهل دوباره ها...کافه ها...شمع ها...روزهای خوش رفته...بیقراری کنار خیابان...تنهایی کنار پنجره ها...نذرها و حاجت ها...دخیل ها و امامزاده ها...

اما آنهایی که بی خداحافظی می روند… نه آغازی دارند و نه پایانی، یک حضور معلق اند در هجوم خاطراتت، تنهایت می گذارند نه تویی انگار درعالم وجود دارد و نه آنهایی… آنها جسارت گفتن یک خداحافظ را هم ندارند.

آنها چیزی نیستند جز یک خاطره تلخ...و چقدر بی سرنوشت اند آدمهایی که خاطره تلخ زندگی دیگرانند نامشان یادآور نسیم روح انگیز بهار نیست یادشان روشنی بخش محفل دوستی نیست از تنفس گلدانها بیزارند و از طراوت اردیبهشت خالی ...

بهترین روزگار من

 

برای سایت خوب متمم  و روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی عزیز

چه خوش می گذرد روزگار من

همه چیز از لغزش ناخودآگاه انگشتان دراز و لاغر و بی جان من بر صفحه این مانیتورشروع شد یک لحظه چون تولد پروانه ای که سالها در پیله ابریشمش به نازآلودگی خواب عمیقی خو کرده بود رها از ترس ها و اندوههای نا آشنا... بسیار کوتاه بود و عمیق آن لحظه... و بعدها بدجور به ماندن وادارم کرد ماندنی طولانی و عمیق چون  بوی یاسی که سالهای سال هر روزهای بهار  از همسایه بغلدستی اتاقم را پر می کرد از جنون و من مجبوربودم هی نفس های عمیق بکشم و یک لحظه هم بویش را گم نکنم پر از هجوم کودکانه بهار  ماندنم جوانه زد و گل داد  چون گلدان های روی پله های خانه پدری که وقتی خواهرم رفت سراغ زندگی اش به من سپرد و بعدها که من رفتم دنبال بی سرنوشتی ام به خواهر کوچکترم اما هنوز دلم پیش آنهاست و بیشتر نگران شمعدانی هام که روحیه حساسی دارند.نمی دانستم ماندنم می کشد به پاییز و بهارهای پی در پی  و زمستانهای تنهایی را در این خانه سر خواهم کرد لب پنجره اش خواهم نشست و گاهی با روزگار که همچون مسافر دم غروب با آن چمدان کهنه قدیمی  با نیم نگاهی به پنجره ای دور در مه بغض می کنم و اشکم پرده در باد رهای خانه را دیوانه تر خواهد کرد  نمی دانستم آنقدر در این خانه می مانم که آشنای تمام پنجره هایش می شوم و دوست تمام دلتنگی هایش آنقدر تا قلب خواهرانه ام هر روز مثل گنجشک های باغ پدربزرگ که به اندوه و حسرت پیوست بتپد آنقدر که خوشی ها و ناخوشی هایم لابلای روزهای درگذر این خانه طی شود و امید  و آرزوهام در این خانه جان بگیرند کنار صاحبخانه اش بایستم و هر غروب برای دل شکسته خورشید گریه کنیم  و  رها رها رها آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم کرد. و حالا کم کم پی می برم به راز عمیق صندوقچه عاشقی مادربزرگ...