سفر بسیار باید...
من فکر می کنم آدم فقط در زمانهایی خاص از عمرش رشد می کند و در زمانهایی رشدش متوقف می شود برای من لااقل اینگونه است و زمانهایی کاملا حس می کنم دارم بزرگتر می شوم و زماهایی نه وقتی سفر می روم وقتی کتاب می خوانم وقتی فیلم می بینم وقتی موسیقیگوش می دهم وقتی مطلب مورد علاقه ام را در سایتی می خوانم وقتی با تعدادیاز دوستان همراه و همسفر صحبت می کنم وقتی در کنار آدمهای بزرگ می نشینمبا آنها حرف می زنم به حرفهایشان با دقت گوش می کنم نگاهشان می کنم حتیسکوتشان را هم می شنوم وقتی با آنها که دوستشان دارم همصحبت می شوم وقتی شعر می خوانم وقتی به کتابفروشی می روم و تصمیم به خریدن کتاب جدیدمیگیرم وقتی تصمیم می گیرم خواندن کتابی را شروع کنم وقتی حتی فقط به کتابهانگاه میکنم.زمانهایی که حس می کنم دلم شکسته است تنگ شده است چشمانمگریسته اند زمانی که می خندم از ته دل زمانهایی که از سنگها و صخره ها بالا میروم و می زنم به دل کوه و دشت و صحرا، کاملا حس می کنم دارم بزرگ می شوم و زمانهایی که هیچکدام از اینها نیستند لحظه هایی است که انگار نیستم انگار همرشدم متوقف شده هم قلبم انگار نمی زند آن چیزی که می زند یک چیز دیگر است چیزی که همه آن را دارند و برای همه همیشه می زند. و چه حس خوبی است حس بزرگ شدن اینگونه...
شعری برای پاییز که امسال عاشقترش شده ام...
تو زیبایی بهار
نمی شود گذشت
از ناگهانی بارانت حتی
من اما نیازمند پاییزم
رنگین کمان رویاهام
مادربزرگم می گوید وقتی به دنیا آمدی بینی نداشتی آنقدر با صورتت ور رفتم و صبح ها صورتت را مالش دادم که حالا صورتت اینجوری شده زیبایی امروزم را بعد از خدا و لطف پدر و مادرم مدیون دستان مادربزرگم هستم