عید مبارک
هر چند دیر اما عیدتان مبارک
گزارش روزهای خوب نوروزی (صعود به کان صیفی) و با هم بودن ها در وبلاگ کوهنوردی کیه سان kieasan.blogfa.com
شعری از روزهای دور خستگی که هر از چند گاهی سراغم می آیند.
1
خسته ام خسته...
چرا زن شدم؟
و دردهای بزرگی را به نامم کردند
کوتوله هایی که دستشان به ماه نمی رسید
دیوانه ام کردند
دوستت دارم هیچ بهاری را پشت پنجره عاشق نکرد
و دردهای فلسفی عمیقشان لای قورمه سبزی پنهان ماند
خسته ام خسته...
چرا زن شدم؟
مادرم چادرش را برایم کوچکتر می کرد و می گفت:
از خیابانهای دیگری بگذرم
و میوه های دیگری
و خوابهای دیگری
خسته ام...
2
من اگر بروم
این درختها هرگز خوشبخت نخواهند شد
حتی به اندازه یک باران بهاری
من اگر بروم
این کوچه هرگز خوشبخت نخواهد شد
حتی به اندازه یک پیاده روی عصرانه
من اگر بروم
این آسمان هرگز خوشبخت نخواهد شد
حتی به اندازه یک بادبادک بازی کودکانه
من اگر بروم
تو هرگز خوشبخت نخواهی شد
حتی به اندازه خوردن یک فنجان چای...
در سفره خانه ای قدیمی
3 باز هم برای جنگ
جنگ را به پیشانی ات بستی و
حیاط خانه گریست...
پنجره ها گریستند
آنقدر
درختها تولدت را از یاد بردند
من با میلهای بافتنی ام
شال گردن جنگ را میگریستم و
برای دخترم ایران
قصه می بافتم.
مادربزرگم می گوید وقتی به دنیا آمدی بینی نداشتی آنقدر با صورتت ور رفتم و صبح ها صورتت را مالش دادم که حالا صورتت اینجوری شده زیبایی امروزم را بعد از خدا و لطف پدر و مادرم مدیون دستان مادربزرگم هستم