
ایمان بیاوریم به تنهایی هامان
یادم می آید برای اولین بار تنهایی را توی کلاس دکتر شیری شنیدم ایشون می گفت شما هر کاری هم در دنیا بکنید در نهایت تنها هستید تنها به دنیا می آیید تنها محشور می شوید به آیه ای از قرآن هم در این خصوص استناد کرد این حرف واقعا مثل پتکی بود که بر سرم وارد شد باور نکردنی و تلخ یک اتمام حجت بود برایم.
شبیه غروب جمعه ای که انگار تمام بیقراری های دنیا مال توست و هیچ چیز قرار نیست آرامت کند شبیه مرگ عزیزی که به سینه قبرستان می سپاری اش و دست خالی به خانه برمی گردی و دستت به هیچ جای دنیا بند نیست همه می روند و دور و ورت خالی میشود.
شبیه پایان دادن به یک رابطه عاطفی بی سرانجام با کلی خاطرات خوب
شبیه به خانه آمدن بعد از یک مسافرت لذت بخش و و پرخاطره و جدایی از یاران همراه و اندوه دلتنگی
شبیه هزاران چیز دیگر که هر روز در دنیا تجربه می کنیم اما نمی دانیم شاید همه اینها نامشان تنهایی است.
آنروز که دکتر شیری این حرف را زد کلی حواسم جمع شد و فهمیدم توی دنیا چه خبر است البته برای من که آدم درنگرایی بودم و روزهای زیادی در سال به غار تنهایی خودم فرو می رفتم چندان این پیام سخت نبود ولی به هر حال سخت بود چون همیشه فکر می کنیم در ادامه دنیا قرار هست روزی از تنهایی درآییم روابط اجتماعی مختلف را تجربه کنیم کار ازدواج و هزاران چیز دیگر.
البته همانروزها بود که من داشتم تنهایی را شروع می کردم و هنوز نمی دانستم چیست هر چند اطرافیانم آن را ناخوشایند می دانستند اما خیلی غیر منتظره وارد آن شده بودم هنوز نمی دانستم عمق فاجعه کجاست و ظاهرا تنها بودم ولی هنوز روحم درگیر خیلی چیزها بود آدم باید روحش هم تنهایی را تجربه کند تا بفهمد چیست. من شاید هنوز به اعماق آن نرفته ام و شاید گاهی رفته ام ولی با همین تجربه های کم اعتقاد دارم لحظات باشکوهی هستند تنهایی هامان لحظاتی که خود پادشاه قلعه خود هستیم.
بعدها از سهیل رضایی در فایل های صوتی سفرقهرمانی هم مطالب زیادی راجع به تنهایی شنیدم اینکه اگر روزی بتوانید تنهایی رو تجربه کنید و و باهاش آرامش داشته باشید پشت این خونه عشق رو ملاقات می کنید. و تنهایی یعنی من کافی ام تنهایی از پس زندگی برمی آیم احساسی، فکری، عشقی و معنایی.
و بعدها راجع به تنهایی در روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی زیاد دیدم و دیدم و دیدم انگار سرنوشت ناگزیر و به قول همکلاسی خوب متممی مان پویا شیخ حسنی (لاجرم) ما انسانها همین است . و البته پی بردم همین تنهایی است که ما را می سازد نه لزوما تنهایی فیزیکی تنهایی درونی وقتی که فکر میکنی کمتر کسی درکت می کند کمترکسی همراهی ات می کند و تو آنقدر با همه راحت نیستی نهایت با معدود افرادی آنهم نه همیشه، همان که در میان جمع هستی و انگار نیستی تو دیگران را می بینی و شاید اما دیگران نمی بینندت. می گویند زجرآور است تلخ است عمیق است فاجعه است نمی دانم.
اما نعمتی است این تنهایی و فکر می کنم هر کدام در زندگی خود نیاز داریم تنهایی را لااقل برای مدتی تجربه کنیم هر چیز را تنهایی انجام دادن تنهایی خواستن تنهایی فکر کردن تنها بودن تنها که می شوی خیلی چیزها را یاد میگیری با خودت می نشینی ببینی چند چندی؟ کجای کاری؟ کی هستی؟ شاید راهی است به سوی خودشناسی و شاید تنها راه باشد نمی دانم؟ چون محک زده می شوی نبرد میکنی وارد جنگهای نابرابری می شوی مجبور میشوی بیشتر بفهمی سفری است چون سفر قهرمانی و تو قهرمان قلعه تنهایی ات می شوی و بی نیاز...
من هم دوستش دارم تنهایی را، به خاطر آنکه می توانم در آن کتاب بخوانم فکر کنم آرامش داشته باشم خودم باشم . سکوت را بیشتر تجربه کنم. و بیشتر عمیق تر شوم و بیشتر پی ببرم به ناشناخته های درونم و اطرافم خیلی ها می گویند تنهایی بد است برای خداست می توانم بگویم گاهی تنهایی تلخ است نمی توانم بگویم بد است . یک مسیر است ممکن است تا سالها و سالها طول بکشد تا شاید همسفری در این مسیر بیابیم همسفرانی که هر کدام هم حتی در مراحلی همراه ما باشند و باز ما باشیم و تنهایی مان.
شاید به قول جلیل صفربیگی ما در نهایت تنهایی هایمان را کنار هم میگذاریم.
آمد به سر قرار تنهایی من
به کوپه ای از قطار تنهایی من
آمد چمدان به دست ارام نشست
تنهایی تو کنار تنهایی من
بیهوده نه از زیاد و کم حرف زدیم
نه لحظه ای از شادی و غم حرف زدیم
تا صبح من و خدا نشستیم و فقط
درباره تنهایی هم حرف زدیم
یک شب نزدی سری به تنهایی هام
تا باز شود دری به تنهایی هام
هر روز اضافه می شود با هر شعر
تنهایی دیگری به تنهایی هام
و نت های تنهایی خودش را هم سروده است.
شاملو هم توان فراوانی می خواهد برای تحملش و غم ناک می سراید آن را
“انسان زاده شدن تجسّد وظيفه بود
توان دوستداشتن ودوستداشتهشدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان اندُهگين و شادمانشدن
توان خنديدن به وسعت دل، توان گريستن از سُويدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن درارتفاع شُکوهناک فروتني
توان جليل به دوش بردن بارامانت
و توان غمناک تحمل تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان
انسان
دشواری وظيفه است
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت”
تنهایی با ماست جزیی از ماست و نمی توانیم انکارش کنیم. این شعر گروس عبدالملکیان را دوست دارم که می گوید:
به شانه هایم زدی
تا تنهاییم را تکانده باشی
به چه دل خوش کردی؟
تکاندن برف از شانه های آدم برفی
اگزوپری هم که جزو کسانی است که می توان تنهایی را از نوشته های او دریافت در کتاب خلبان جنگش می گوید : با نرسیدن اکسیژن به بدن احساس رضایت و آسایش مبهمی حاصل می شود که پس از چند ثانیه به بیهوشی و پس از چند دقیقه به مرگ منجر می شود . این خلا این حس همیشه برایم خوشایند بوده احساس سبکی احساس هیچ وظیفه ای در این دنیا نداشتن به هیچ چیز متعلق نبودن هیچ چیز به تو تعلق نداشتن غم هیچ چیز نخوردن نه بی غمی البته با وجود بار سنگین غم ها احساس سبکی کردن این لحظات کوتاه را گاه تجربه کردم الان میفهمم شاید به این خاطر مرگ بتواند دلپذیر باشد شاید تجربه بلند مدت همین حس باشد نمی دانم. لحظه هایی هم که به جد تنهایی رو تجربه می کنم شبیه همین نرسیدن اکسیژن به بدن هست رضایت و آسایش مبهم...)
حرف درباره تنهایی زیاد است راستش اصلا یادم رفته بود که تنهایی جزیی از سرنوشتم شده است جزیی از دوست داشتنی ترین چیزهایم و به یک شکلی در آن حل شده بودم. چند روز پیش که کتاب بالا را دست پویا دیدم (چگونه از تنهایی لذت ببریم؟ )و طنز تلخ تری یا شاید به نظر من شیرین تر که خود او هم به آن اضافه کرده بود چگونه از تنهایی خود لذت بیشتری ببریم. برایم جالب بود اینکه انسانها دیگر ایمان آورده اند به تنهایی خود ... قبل ترها عنوان کتابها چیزهای دیگری بود مثلا چگونه از تنهایی دربیاییم؟ چگونه همسر مناسب خود را بیابیم؟ چکونه رابطه برقرار کنیم؟ اما امروز که این کتاب را می بینم من هم مانند این دوست شفیق و همکلاسی متممی ام می گویم این سرنوشت لاجرم ماست . و من هم اعتقاد دارم باید از آن لذت بیشتری ببریم.
پی نوشت: پویا زحمت کشید و عکس جلد کتاب رو برای من فرستاد ازش ممنونم