پیام ها

.

.

.

در نصیحت کردن دیگران احساس حماقت عجیبی می کنم.

(بدون شرح)

دلنوشته ها

این عکس متعلق است به حدود سیزده چهارده سال پیش ، یکی از شب های نوروز که همگی خانه مادربزرگ جمع شده بودیم البته این فقط خانواده سه تا از دایی ها هستند . عکس های این مدلی را خیلی دوست دارم خیلی حرف دارند برای گفتن چند وقت پیش از توی آلبوم قدیمی درش آوردم و گذاشتم روی میز مطالعه ام خوب است آدم بداند از کجا آمده. مادربزرگ را خیلی دوست داشتیم بهانه دورهمی هایمان بعد از او شاید لااقل خود من انگار هیچ بهانه ای برای دیدن های دوباره ندارم و یکجوری دیدن ها بیشتر تلخم می کنند. امروز رفتم به حال و هوای آن روزها و مطلبی را که آنروزهای فوت مادربزرگ به دلیل تالم روحی فراوانم برایش نوشتم و اشک خاله ها و دایی ها را هم درآورد را دوباره خواندم و دوست داشتم دوباره اینجا بگذارمش نمی دانم فقط می دانم حال عجیبی است. از همان داشته هایی که باید داشته باشی تا فکر کنی تو هم انسانی. یه جایی یه مطلبی خوندم نوشته بود انسانها تنها موجوداتی هستند که لبخند می زنند نمی دانم آیا تنها موجوداتی هستند که گریه می کنند؟ به هرحال لبخند و گریه نیاز مبرم ما برای زیستنند.

...

روزگار ما سپری می شود غم و شادی جزو جداناپذیر آن هستند. دوستانی که روزهای غم انگیز در کنارما هستند را باید نگهداریم بیشتر دوست بداریم و روز شادیهایمان سراغشان برویم و آنها را شریک کنیم با خود... دوستانی مثل شما...

شاید شما هم خاطرات مشترکی با این متن داشته باشید. خواستم برای کودکی از دست رفته­ مان کمی اشک بریزیم. چون فکر می کنم گاهی وزنمان سنگین می شود و لازم است کمی اشک بریزیم تا سبک تر شویم. اگر شما هم این حس را دارید می توانید با من همراه شوید.

 

مرثیه ای برای کودکی (به یاد مادربزرگ)

می دانم دوباره کودک خواهیم شد و باغ را  پر از تاب بازی می کنیم پدربزرگ برایمان سیب می چیند از آن سیب های ترش سبز، حیاط خانه بزرگ خواهد شدایوان خانه بزرگ خواهد شد پنجره ها بزرگ خواهند شد درها بزرگ خواهند شد...

ما کودک خواهیم شد تو جوان شده ای توی حیاط راه می روی پاهایت دیگر دردی ندارند آن عصا به دردت نمی خورد کنار پدربزرگ ایستاده ای و چای صبحانه را شیرین میکنی  کنار قل قل سماور ... دیگر دارد نسل قوری و سماور هم تمام می شود، دارم فکر می کنم بچه های امروز بزرگ شوند چقدر خاطره دارند؟

دوباره آن خانه پر از کودکی خواهد شد دوباره پنج شنبه هایش پر از جیغ و داد می شود و سفره بزرگ شام  که چقدر منتظر بمانیم تا پدربزرگ برای تمام رفتگان فاتحه بخواند حالا خیلی خوب معنی رفتگان را می فهمم آن روزها بچه بودم و فقط منتظر بودم بشقاب غذا زود به دستم برسد نمی دانستم مرگ چیست؟

دوباره آن خانه شلوغ خواهد شد، خاله را عروس می کنیم دایی را داماد... تو هم کنار همه ما هستی با آن چهره خندان چهره مهربان همه با هم مهربان خواهیم شد این تابستان قول می دهم مدرسه که تعطیل شد مثل هر سال می­آیم کنارت می مانم. این دفعه بیشتر می مانم از ته دل می مانم می ترسم می ترسم ته دلم چیزی است دیگر ایمان آورده ام یک روز می روی و همه ما را تنها می گذاری...

حیاط پر از درخت خواهد شد درخت پر از انار پر از لانه گنجشک ها و آن کوچه بهترین کوچه دنیا آن خانه آن در آن زنگ...

حالا زنگ کدام در را...

حالا گوشه گوشه این خانه تویی، تویی که زل زده ای لبخند زده ای منتظری ما از مدرسه برگردیم منتظری بگویی خسته نباشی...منتظری مثل همیشه و ما چقدر تو را منتظر گذاشتیم...

 حالا گوشه گوشه این خانه آوار می شود روی سرم...کاش قدر این گوشه ها را بیشتر می دانستم کاش بیشتر می بوسیدمت. بیشتر در آغوش می گرفتمت. بیشتر ... چقدر همه پشیمانیم برای این همه کم گذاشتن ها...  

مادربزرگ دارد نسل آدمهای مهربان منقرض می شود، اشک امانم نمی دهد چون می دانم سهمت را از دنیا نگرفتی طلبکار رفتی تا ما و دنیا برای همیشه بدهکارت بمانیم بدهکار لبخندت ،مهربانی ات، صفا و سادگی ات، این کلمات. این کلمات فقط کلمه اند تویی که به آنها مفهوم می دهی...

با دستهای کوچک خود خاکت کردیم همان دستهای کوچک که روزی لای دستهای بزرگ و مهربانت گم می شدند می بینی چه روزگار بی رحمی است ...

آخر این چه قانون تلخی است می گویند هر کس سنش بالاتر رفت باید برود وقتی که بیشتر به تو وابسته شدیم وقتی که بیشتربه تو عادت کردیم وقتی اندازه مهربانی ات از حد گذشته بود  وقتی که بیشتر و بیشتر...

می دانم ما دوباره کودک خواهیم شد تابستان طولانی خواهد شد تا ما بیشتر کنار هم بمانیم چقدر گرمای تنت خوب است چقدر دست هایت مهربانند؟

آن باغ دوباره پر از سیب خواهد شد و عطر بابونه ها شهر را گیج خواهد کرد.

تو توی آشپزخانه نشسته ای قوری وقل قل سماور و بوی چای داغ در خانه خواهد پیچید.

حالا چقدر آنجا تنهایی حالا چطور حالت را بپرسم ببینم چه می کنی با آن همه درد با آن همه زخم که سهم تو از دنیای ما بود.

می دانم نمی­روی دلت نمی آید ما را تنها بگذاری پیش ما خواهی ماند و ما دوباره کودک خواهیم شد پدر بزرگ شاهنامه کردی می خواند و ما مبهوت کلماتش...

صبحها پدربزرگ است دوباره نماز می خواند  کنار صدایش صدای مهربان تو هم به گوش می رسد و ما زیر پتو چه نسیم ملایمی را حس می کنیم نماز بخوان پدربزرگ و آن سجاده نمدی پر از دعاست، از دلتنگی ها و روزهای تلخ و  شیرین ما...

باید تو را در جمع رفتگان به حساب بیاورم بگویم مرحوم بعد سالها پدربزرگ را طوری صدا می زنم که انگار هنوز زنده است. نه تو هم همان نه نه آهو خواهی ماند.

سعید برایت ادکلن خریده چقدر بوهای خوب را دوست داشتی اصلا تو تمام چیزهای خوب بودی که دارد نسلشان منقرض می شود. و من امشب برای انقراض خوبیها اشک می ریزم.

می­دانم دوباره کودک خواهیم شد و حیاط خانه پر از عطر بابونه خواهد شد پر از پونه های وحشی گنجشک ها می خوانند سفره شام پهن است بچه ها شلوغ می کنند خانه پر از سر و صداست و تو با تمام سادگی ات لبخند می زنی نمی میری لبخند می زنی نه نه جان...    

دلنوشته ها

شکلات تلخ

بعضی اتفاقها توی زندگی میفته که خیلی اذیتت می کنن. تلخن اصلا انتظارشون را نداشتی. آوار میشن روی روحت برا یه چند وقت جسم و روحت رو درگیر می کنن بعضی آدما هم اینجوری ان میان تو زندگیت تو هم خودت یه کم حواست نیست که راهشون ندی باز توی رودرواسی و احترام بیخودی گیر می کنی جواب سلامشون رو میدی خودشون هم نمیدونن برا چی اومدن میان یه چند روزی ذهنت رو مشغول می کنن بهشون فکر می کنی آدمای بی تکلیفی ان اما تو یه جور دیگه روشون حساب می کنی ابراز احساسات عجیب غریب میکنن برا با تو بودن و تو میمونی اصلا اینا کیه ان تا میای یه کم حضورشون  رو توجیه کنی یهو غیب میشن خودشون هم می فهمن انگار جاشون اینجا نیست و یه جورایی تو رو تو بهت فرو میبره این حضور عجیب غریب شون رفتنشون یه جورایی تلخ میشه برات تلخی آزاردهنده یه مدت که میگذره میفهمی این تلخی ها همه اش از خامی خودت بوده بعضی آدما رو باید همون لحظه اول به حریمت راه ندی اما خوب این اتفاق افتاده. بعد    می فهمی همین آدمای تلخ چقدر کمکت کردن که یه قسمت از مسیرت رو جلو بری یه قسمت از همون مسیر به خود رسیدن خودت  رو شناختن و اینکه کیا می تونن همراه تو باشن و هر آمدنی را یارای همراهی با تو نیست می فهمی همون اتفاقای بد تو رو تو مسیر گذاشتن تا بفهمی دنیا چه خبره بعدها که مثل یه آلبوم عکس اتفاقات رو مرور می کنی از خامی خودت خنده ات می گیره از این که بعضی وقتا برا چه چبزایی بغض کردی گریه ات گرفته هر چند هنوز یه طعم تلخی ازون اتفاقا زیر زبانت هست اینا همون شکلاتای تلخ اند که حال بیشتری بهت میدن البته خوب هر کسی هم مثل تو نیست که از طعم این شکلاتا حال کنه. ولی تو فعلا حال کن با زندگی... راستی شما چقدر شکلات تلخ داشتین تو زندگیتون چقدر شکلات تلخ خوردین...

پی نوشت: عکس تهران خانه هنرمندان سال فکر کنم 93 

شعر

شعر مرگ

مرگ میتواند خیلی بغرنج باشد

مثل گلوله ای که شقیقه هایت را نشانه رفته...

مرگ اما می تواند هر شب پشت پنجره منتظرت باشد

تا چراغهای خانه را روشن کنی

و دیوارها پر شوند از آشفتگی موهایت

می تواند منتظرت بماند

تا آخرین شعرت را بگویی

 آخرین صفحه کتابت را بخوانی

آخرین...

و هر شب تصمیم بگیرد

فردا

روز مردن توست...

 

پی نوشت: عکس مربوط به قله سرسیاه غارهاست  (لواسان فشم دشت هویج)