این شهر...
کربلا سرافرازی ست بی هیچ سری...
(1)
این ساعت به چه درد می خورد؟
نه بغضی
نه قراری
نه دلتنگی
نه انتظاری
آی نمکی!
آی نمکی!
این ساعت مال تو؟
(2)
این شهر
گوشش پر است
از صدای گلوله
حالا تو هی بگو
دوستت دارم!
دوستت دارم!
(3)
باور کن
تقصیر من نبود
این شهر
خیابان نداشت
بیایم سمت تو!
کمبود امکانات
حتی نگذاشت
عاشق شویم
(4)
شهری که دریا نداشت
ارتفاع نداشت
خیابان نداشت
اشک داشت
آه داشت
و هواپیمایی که هر روز
به خاطر وضعیت چشمهای تو
کنسل می شود.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 10:55 توسط معصومه شیخمرادی
|
مادربزرگم می گوید وقتی به دنیا آمدی بینی نداشتی آنقدر با صورتت ور رفتم و صبح ها صورتت را مالش دادم که حالا صورتت اینجوری شده زیبایی امروزم را بعد از خدا و لطف پدر و مادرم مدیون دستان مادربزرگم هستم