بهار نام کوچک من است
یکی از اتفاقات خوب من در این مدت صعود به قله دماوند بود. که هنوز مزه اش زیر زبانم مانده با تمام سختی هایش و...
و دو برنامه در ماه رمضان که افطار و سحر را در ارتفاعات کلکچال و توچال صرف کردیم زیر نور مهربان ماه که باور نکردنی بود.
1
دیگر باورم شده است
جنگ است
تفنگم را برمی دارم
روسری ام را محکم گره می زنم
فقط نگرانم...
برای گنجشک های باغچه
که دنبالم راه افتاده اند
پروانه ها
که روی روسری ام خوابیده اند
نگرانم برای بهار
که نام کوچک من است!
2
رفتی و...
تنها
پیشانی این کوچه
نامت را
به خاطر می آورد!
3
ما به خانه آمدیم
جنگ رفته بودو
همه چیز را با خود برده بود
مادر تنها می توانست گریه کند
پدر ریش تراشش را میخواست
من به جای خالی ساعت دیواری نگاه می کردم.
زمان...
زمان از دست رفته بود؟
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 12:27 توسط معصومه شیخمرادی
|
مادربزرگم می گوید وقتی به دنیا آمدی بینی نداشتی آنقدر با صورتت ور رفتم و صبح ها صورتت را مالش دادم که حالا صورتت اینجوری شده زیبایی امروزم را بعد از خدا و لطف پدر و مادرم مدیون دستان مادربزرگم هستم