یک نکته کوچک فرهنگی(1)

وجود خورده فرهنگ های فراوان در همین شهر تهران آدم را به تعجب وا میدارد کافی است آدم های دو کوچه رو با هم مقایسه کنی آنقدر متفاوتند که فکر می کنی انگار یکی در لندن زندگی می کند یکی آمریکا و شاید آن دیگری سومالی ... پای صحبت هایشان که مینشینی از این همه تفاوت و تضاد مغزت سوت می کشد. آدم    می ماند چه بگوید این همه اختلاف فرهنگی؟ نتیجه اینکه چه شده است که اینگونه شده است، عوامل زیادی وجود دارد همین عصر ارتباطات و ماهواره و شبکه های مختلف مجازی و غیرمجازی...  آنچه بیش از همه مشهود است اینکه چه چیزی جایش خالی است تا حداقل همگرایی مختصری بین آدمهای حتی دو کوچه همجوار پیش بیاید اینجاست که نبود یک رسانه جمعی خوب و قدرتمند که افراد را جذب کند احساس می شود هرچند شاید بتوان گفت مهمترین وجه یک رسانه سرگرم کردن افراد است اما امروز به ناچار رسانه جنبه آموزشی و تربیتی پیدا کرده و حداقل اینکه ما از آن توقع داریم و تاثیر می پذیریم و الی آخر... بماند که علاوه بر صدا و سیما نهادهای فرهنگی دیگر نیز در این زمینه سهیم هستند و می توانند نقش های تاثیرگزار در این زمینه داشته باشند...این البته آغاز یک سری بحث های دامنه دار است... که خیلی تخصص من نیست اما خیلی ذهنم را به خود مشغول کرده بود.

پی نوشت1: این مطلب را خیلی وقت پیش نوشته ام امروز که داشتم آن را مرور می کردم برای خودم هم سوال شده که آیا اصلا نیازی به همگرایی وجود دارد ؟ اینکه این همه تفاوت و تضاد خوب است یانه؟

پی نوشت2: شاید این همه تفاوتی که از آن صحبت شد ناشی از تضاد درون ما آدمهاست. همانی که یونگ هم درباره اش می گوید اینکه انسان تا آخر عمر خویش از دست تضادها نجات نخواهد یافت و تنها می تواند زندگی کردن با آنها را بیاموزد.

 

 

پاورقی: 

راز اعداد

دیروز توی کتابفروشی شهر کتاب مرکزی چشمم به یک کتاب خورد کتاب راز اعداد آنه ماری شیمل ،تورقی کردم برای خودم این سوال پیشومد چرا من اینهمه با اعداد سر و کار داشتم چرا ریاضی خوندم: ناگاه ندایی از درون آمد که:

اعداد را آموختم

تنها به این خاطر

که بدانم

چقدر

دوستت دارم.

 

پی نوشت: فکر می کنم همه علم ها در نهایت در خدمت ادبیات اند پایان همه علم ها به شعر ختم می شود.