درس هایی که از سرای سالمندان آموختم.

روز جمعه 8 بهمن همراه چند نفر از دوستان خوب کوهنوردم سری به سرای سالمندان زدیم من مطمئن بودم تجربه خوبی برایم خواهد بود و کلا این روزها هر اتفاقی که برایم می افتد یک جوری از آن درس میگیرم و دنیا برایم شده است کلاس درس به هیچ مسئله ای به چشم مشکل نگاه نمی کنم و آن را یک چالش و یک مدل زندگی می بینم.

آنروز هم می دونستم ممکنه حالم بد شه اما این پیشنهاد رو از طرف دوستام قبول کردم و یک جمعه بارانی رو در سرای سالمندان سپری کردم دوستان زحمت کشیده بودن و با همکاری هم یه وسیله ورزشی خریده بودند و همچنین به تعداد نفرات آنجا شاخه گلهای طبیعی و شیرینی.

وارد سالن که شدیم کم کم افراد سالمند هم وارد سالن شدن مردا طبقه اول ساکن بودن یکیشون دفتر شعرش رو آورده بود و برامون شعر حافظ رو با شور و حال تمام می خوند خانواده اش آمریکا بودن و او حدود دو سالی می شد که برگشته بود عاشق حافظ بود از رهی هم چنتا شعر خوند و یه کتاب گوته هم که کادو گرفته بود دستش بود او خودش رو خیاط خیابان لاله زار معرفی کرد و از ترامپ هم خیلی بدش میومد. یکی دیگه موسیقی گذاشته بود موسیقی شاد و یه جزوه که شعرهای مختلف رو تو اون جمع آوری کرده بود با ذوق و شوق تموم برامون آورد که بخونیم همه شون دوست داشتن یه جورایی با ما ارتباط برقرار کنن و از علایقشون بگن .

سعی کردیم فضایی شاد براشون ایجاد کنیم چیزی که برام جالب بود این بود که وقتی یک از دوستان آواز می خواند باز امشب مثل هر شب اختیارم دستت ...بیشترشون باهاش همخوانی می کردن و به سختی هم دست می زدن . یکیشون که سنشم بالا بود پاشد و رقصید. با خودم فکر کردم ادبیات و موسیقی نجات دهنده اند و در هرحال و لحظه ای می توانند حال تو را خوب کنند.

به طبقات بالا هم که خانومها بودن سری زدیم واقعیت تلخی بود که خانومها افسرده تر نشون می دادن و معمولا بیشترشون با واکر راه می رفتن همه شون می گفتن تو رو خدا از پیشمون نرین بازم بیاین سر بزنین به رفقاتون بگین به ما سر بزنن و یه جورایی چشم انتظار بودن چشم انتظار بچه هاشون کلی واسه مون دعا کردن یکیشون با تمام وجود به من گفت اگه ازدواج نکردی خدا بگرده بگرده یکی خوبشو واسه ات پیدا کنه. خنده ام گرفته بود گفتم آره داره می گرده همچنان...

دریافتم زنها به واسطه احساس و عاطفه قوی شون متحمل درد و رنج بیشتری هستند محبت درون آنها هم چنان شعله ور است اما پاسخی برایش نیست و این آنها را چشم به راه و گوشه گیر کرده شاید زنها در دوران زندگی خود در آن سالها کمتر در  فعالیت های اجتماعی شرکت کرده اند و دور هم بودن را در فضای خارج از خانه کمتر تجربه کرده اند و به این خاطر است هر کدام از آنها یک گوشه را برای خود انتخاب کرده است. وقتی به آنها نگاه می کردم حس می کردم هرکدام از آنها داستانی برای خود دارد. روزگاری داشته است روزگاری که نمی دانم در آن سهم شادی و لبخند چقدر بوده است سهم خوش بودن سهم سفر سهم روزهای خوب روزهای عاشقی با خودم فکر می کنم اگر هر کدام از آنها همیشه در تلاطم امواج زندگی با خود می گفت این نیز بگذرد الان روزگار آنها چگونه بود.

این بازدید درس های زیادی به من داد.

اینکه کمی در سبک زندگی ام تغییر ایجاد کنم.

اینکه بیشتر بخندم

بیشتر شاد باشم

بیشتر با همسالان و همفکران و همراهانم باشم.

به عنوان یک زن تا انجا که امکان دارد عواطف و احساساتم را مدیریت کنم نگذارم عواطف و احساساتم نقطه ضعف من شوند. و حاصلی نداشته باشند جز درماندگی و بیچارگی من.

بیشتر کتاب بخوانم

بیشتر شعر بخوانم

بیشتر موسیقی گوش دهم

بیشتر برقصم

بیشتر سفر کنم

بیشتر ورزش کنم

گاهی اوقات هم الکی خوش باشم. بی خیال بی خیال

و یادم باشد این نیز بگذرد

و به شدت حواسم باشد که زمان به سرعت می گذرد و فرصتی ندارم. 

از میزان نگرانی هایم بکاهم بیشتر توکل کنم اونی که منو آفریده لاقل یه جاهایی مواظب منه فکر کنم هر لحظه زندگی ام همون لحظه امنه.

و هی با خود تکرار کنم عاشقتم خدا که منو آفریدی.

پی نوشت: این پی نوشت ها رو از معلم خوبم محمدرضا شعبانعلی یاد گرفتم . فکر می کنم هر از چندگاهی لازمه ما اینجور جاها بریم که بفهمیم با خودمون چند چندیم. کجای زندگی هستیم داریم چکار می کنیم.