دلنوشته
اسفند
این متن را فکر کنم سال 93 نوشتم اما هر سال بهش رجوع می کنم و میبینم زبانحال هر سالمه. هر چند ما در زندگی داستان های متفاوتی رو تجربه می کنیم و زندگی مون تغییر می کنه اما مفاهیم همان مفاهیم هستند.
روزهای آخر اسفند عجب حالی دارند خسته اند خسته ای انگار خستگی یکسال توی تن اینروزها و تن تو ریخته هرکدامشان به اندازه سالی است خودش...
تمام دلتنگی روزهای سال سراغت می آیند روزهای خوب وبد آدمهای خوب و بد ... هرچند اینروزها آدمهای بد خیلی معنایی پیدا نمیکنند بدی ها خیلی در خاطر نمی مانند آخر سالی...یاد این شعر گروس میفتم
آه ای بیابان بی پایان!
وقتی دست در گردن این تنهایی غریب میاندازم
حتی دلم برای دشمنانم هم تنگ می شود.
اینروزها بیشتر از همه دلتنگ آنهایی ام که نیستند که کم شده اند از شمار همراهانمان تنها تلخی نبودن آنهاست که در کامم مانده است.
نه نیمه راهی یاران غار و نه دشمن های دوست نما و نه دوست های ...همه از خاطرم رفته اند.
خالی و رها برای ادامه راهی که پیش روست سبکبارتر از همیشه...
ای تمام کسانی که به هر طریقی سلامی داشتم با شما و نانی و نمکی...
ای تمام کسانی که حتی با نامهربانی تان باعث رشدم شدید و مسیرهای دیگری روبرویم باز کردید...
ای تمام ناملایمت ها...دل شکستگی ها ...قهرها...از شما گذشتم مثل سالی که میگذرد....
ما هم بگذریم...همه چیز در حرکت معنا دارد...
روزگارتان شاد....
مادربزرگم می گوید وقتی به دنیا آمدی بینی نداشتی آنقدر با صورتت ور رفتم و صبح ها صورتت را مالش دادم که حالا صورتت اینجوری شده زیبایی امروزم را بعد از خدا و لطف پدر و مادرم مدیون دستان مادربزرگم هستم