من هم سرنوشت باد هستم.

هذیان گویی های من( سوگ عزیزی و احوالات درونی ام مرا به نوشتن اینها واداشت امیدوارم چیزی از آن دستگیر کسی بشود. )

(1)

دیگه اینقده دور نباش، بیا نزدیکتر، دیگه نرو دیگه ما رو تنها نزار، ایندفه میری تادفه بعد معلوم نیست کی باشه کی نباشه.

میدونی سرعت زندگی خیلی بالا رفته خیلی اونقد که فاصله مون با خیلی چیزا کم شده مثلا مرگ، نرو دیگه نمیتونیم هی خبرای بد بهت بدیم رومون نمیشه نمیتونیم مسئولیت ارسال اینهمه خبر زجرآور رو به عهده بگیریم راستش اونقد اون درد رو تحمل می کنیم بعد یه ذره که داره حالمون خوب می شه حالا باید اونو به تو بگیم و این هی چندباره و چندباره و هول ولای گفتن آزارمون میده تازه تو میای و اول دردته و باید با تو هم همدردی کنیم دوباره بریم اول درد، یکی دو تا خبرخوب هم که داشتیم گم بشن لای اینهمه بی شمار درد.

خواهش میکنم نرو بمان دور نشو نشو اونقدر که  تلفنمون هی باید حامل پیامای غم انگیز بشه هی نفرین کنیم این وسیله ارتباطی عذاب آور را .

خواهش میکنم با ما باش نرو تنهامون نزار حتی یه نفر هم باشه یه کم کوچیکی از غم ما رو رو دوش بگیره ما هم میتونیم یه نفس بکشیم . اینهمه هم خبرای خوبو گم نکنیم .

(2)

 من بی سرنوشت ،هم سرنوشت باد، من هرجایی، من بیجایی، مگر کجا می توانم جا بگیرم؟ کجا بهتر از هرجا کجا بهتر از بیجایی، بی تکیه گاهی، کجا بهتر از بیخبری و بدخبری، کجا که هر چیزی پر از تداعی غم و اندوه، کجا که هر لحظه دلم هری بریزد پایین ،کجا و اینهمه آشوب، کجای حال خرابی، کجای بدبختی، کجای ناکجایی، من کجا باشم بهتر است. الان چقدر اخوان به درد دلم می خورد چقدر افسرگی فروغ به من می آید چقدر شاملو می تواند حماسه گریه برایم سر دهد چقدر چقدر بی وطنی، چقدر نامش امید و نانش ناامیدی زبانش اشک و نگاهش گریه و حالش لبخند چقدر. الان فقط گیج گیجم از بازی زندگی از اینهمه قره قاطی از اینهمه نمی دانم چیست ها؟ نمیدانم کجاها؟ من به حال خودم همان حال خراب خودم خراب ترم از همه اینها از همه این رفتن ها همه این به زودی رفتن و برنگشتن ها، من خودم حامل پیام گریه و اندوهم من خودم پرچمدار این قبرستانی ام که نامش زندگی است من خودم روسیاه این سپیده دم بی امانم من چه به بودن ماندن نرفتن، من همخوابه این رود پر ناگهانم ،این غم وحشی چه می فهمد حال کوهستانی ام را، این دشت چه میفهمد بغض صخره ایم را، این خانه چه می داند نام پریشان مرا، این میز این کامپیوتر این اداره آرام این کار این فیش حقوقی چه می فهمند آوارگی  پاهایم  را این کفشهای برند حتی ، من را به نشستن و ماندن چه من را به لذت خوردن یک شام گرم در چهاردیواری خانه در هتل های چند ستاره در شهد شیرین و پر سکوت ملال آور این ماه عسل ها، من اهل رفتنم من گیجم از آمدن از کی آمدن من نمی دانم کجام من بی آدرسی من کلا قاط قاط، من باید بس کنم دیگر بی فایده است اینهمه نوشتن این کلمات چه می خواهند از جان من امروز، من کار دارم زندگی دارم میز دارم اداره دارم تخت خواب خانه،  من من من من من من کمی به روزمرگی نیاز دارم کمی به نفهمیدن کمی به بی شعوری کمی به خنگ بودن کمی از قلبم کمی از روحم را باید پس  بدهم خدا این زیاد است برای من مسولیت دارد من نمی توانم این همه آدم زیاد است اینجا آدم زیاد است ...

بی من باشی بهتر نیست ای روزگار.