پلاسکو...

دی رفت و کلی خاطرات تلخ از او به جاماند بهمن اولین روزهایش را با باران شروع کرده است. نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت گوشه ای از این شهر عده ای از شریفترین انسانها زیر آوار مانده اند و این بارانی که برای من می بارد چقدر تفاوت دارد با بارانی که برای آنها می بارد هیچ گوشه ای از دلم پیدا نمی کنم که خوشحالی را در آن جا بدهم انگار یکدفعه تمام امید و آرزوهای آدم زیر آوار می رود دست و دلت به زندگی نمی رود و همه اش فکر می کنی سهم تو در این همه ویرانی چیست و نگرانی نگران برای روزی که تو هم باید پاسخگو باشی و حتی وظیفه ات را هم به درستی نمی دانی. اصلا نمی دانی چگونه گریه کنی خودت هم نمی دانی چه حالی داری نمی دانی دلخوش باشی به خودت و هموطنانت یا نه، دلخوش به آنها که زیر آوار دیگران مانده اند و آسمانی فکر می کنند یا شرمسار از آنهایی که زیر آوار درون خود مانده اند و تن داده اند به بازی های کوچک و حقیر به تلاش مذبوحانه برای مردابی زیستن.
اینروزها ذهنم پر از هجوم افکار متفاوت است. به تفاوت خودم کارم زندگی ام انتخاب هایم با دیگران با آدمهایی که نمی دانیم الان نفس می کشند یانه در مقابل ما که داریم تند تند بیهوده نفس می کشیم تاریخ در مورد ما و آنها چگونه قضاوت خواهد کرد بدون شک آنها سطرهای پررنگی در تاریخ هستند سطرهایی که ما را خجل خواهند کرد در مقابل فرزندانمان آیندگانمان، آنروز ما چه می کردیم کجا بودیم سر بر بالش ناز آرمیده بودیم و آنها زیر آوار ویرانی ما
دارم به انتخاب هایم فکرمی کنم انتخاب شغل مناسب، هروقت میخواهم شغلی انتخاب کنم. خیلی مواظبم باعث رنج و عذاب خودم و خانواده ام نشود شبها زود بخوابم و صبح نیازی نباشد آنقدر زود بیدار شوم کارم سنگین نشود و خیلی ذهنم را مشغول نکند. بتوانم به علایقم برسم راحت مرخصی بگیرم مسافرت بروم. خیلی ارباب رجوع نداشته باشم بیمه درآمد رفاهیات همه چیز سرجایش باشد استرس کارم پایین باشد. بتوانم ارتقا پیدا کنم و در نهایت طلبکار نیز هستم که دارم به مملکتم خدمت میکنم و کسی مرا نمیبیند و تشکر نمیکند. برای همین دچارحیرت شده ام چطوربعضی از آدمها می توانند شغلی با این همه ریسک انتخاب کنند . شغلی که از جنس مرگ است برای خودت و زندگی برای دیگران برخلاف شغلهای اکثر ما، شغلی که نه شب می شناسد نه روز، نه عید و نه تعطیلات نمیدانم این افراد وقتی شغلشان را انتخاب می کنند چه ملاک هایی دارند یعنی دقیقا ملاک هایشان برعکس من و امثال من است نمی دانم. حتی وقتی به دنبال شریکی برای زندگی هستیم با خود فکر می کنیم کسی باشد که مدام سرکار نباشد ماموریت نرود اگر یک شب خواستیم مهمانی برویم نگوید کار دارم توی کارهای خانه کمک کند و چیزهایی شبیه به این که انتظارات خیلی بالایی هم نیستند به این خاطر این افراد اصلا برایم باورپذیر نیستند و تا حالا اینقدر به کارشان و احوالشان دقت نکرده بودم و حالا به خاطر اینهمه خودخواهی که در وجود من است احساس شرمساری میکنم.
پی نوشت 1: رابطه ها به جای ضابطه ها
روزی که برای انجام کارمان در هر سازمانی دنبال یک رابطه خوب هستیم تا کارمان با سرعت پیش برود و بادی در غبغب می اندازیم و با افتخار از رابطه های خود حرف می زنیم روزی که همه چیز را دور می زنیم طوری که قانون هم سرگیجه می گیرد روزی که مذبوحانه ضابطه ها را زیر پا می گذاریم و به دنبال رابطه هاییم و به قول خودمان زرنگ بازی در می آوریم و حتی کسانی را که قانونی پیش می روند به تمسخر می گیریم روزی که فرم ها را فرمالیته پر می کنیم فرمالیته تحویل می دهیم و فرمالیته تحویل می گیریم روزی که گزارشمان را یکجوری سر هم می کنیم از خیلی چیزها صرفنظر می کنیم مثل دوران دبیرستان و دانشگاه که در حل مسایل فیزیک از اصطحکاک صرفنظر می کردیم تا اینکه کم کم به این باور رسیدیم که اصطحکاکی وجود ندارد .
روزی که به راحتی دروغ می گوییم زیرآب می زنیم تا پستی را بگیریم که لیاقتش را نداریم روزی که مدرک می سازیم پایان نامه سفارش می دهیم سفارش می گیریم مدرک های مختلف می گیریم بی آنکه دوره ای گذرانده باشیم و می شویم متخصص فلان چیز. همین روزها همین روزها تکه تکه آتش می سازیم آوار و ویرانی تنها به خاطر سور سفره مان و آبادانی چهار دیواری مان، دریغا چه آبادانی ویرانی
پی نوشت2: شعر تصویر متعلق به گروس عبدالملکیان است.