مطالعه

از کتابهایی که خوانده ام

جاناتان مرغ دریایی

نویسنده: ریچارد باخ، تصاویر: راسل مانسن، مترجم: هرمز ریاحی و فرشته مولوی

دلیل خواندن: اسمش را بسیار شنیده بودم. داشتم دنبال وسیله ای توی کمد خواهرم می گشتم این کتابو پیدا کردم حجمش کم بود برداشتم که بخونمش و خودم رو ملزم کردم در مدت زمان معینی حتما بخونمش و البته دوبار خوندمش وجانم تازه شد.

تاریخ مطالعه: آذرماه 95

حس بعد از خواندن: رهایی، معنا ،مفهوم، معنویت، پرواز، اصالت ، میل به آزادی ، میل به یافتن اصالت درون، دوست داشتن واقعی خود و دیگران

توضیحات: جاناتان مرغی دریایی است از بودن آنگونه شبیه سایر مرغان دریایی خسته است جاناتان خسته است از به اسارت رفتن زندگی اش برای یک طعمه و سیری از این سبک، او به دنبال یک زندگی ورای همه اینهاست او در پی یافتن معنای درون است. پریدن را دوست دارد اما نه برای روزمرگی ها او سفرش را شروع می کند سفری که روانشناسان از آن به سفر قهرمانی یاد می کنند او قهرمان (hero ) درون خودش می شود. و جدا می شود و طرد می شود هر چند گاهی اوقات شک و تردید او را در این سفر احاطه می کند اما او از درون ملتهب است و ادامه می دهد.

سخت است سفری تنها، بی یارو یاور، بی اطمینانی از آغاز و پایان و سختیهای راه و شکست های بزرگ و کوچک، او می رود، امتحان می کند تکرار و تکرار درماندگی و درماندگی، ناگهان به نقطه ای می رسد که دیگر اصل را یافته است نقطه ای که نیروهای عجیبی در او شکل گرفته اند متفاوت شده است پرواز با درونش آمیخته است به معنای پرواز می رسد. پرواز فقط در بالهایش نیست در روح و جان او رخ داده است.و اینگونه جاناتان قهرمان درون خودش می شود و سفر را آغاز می کند سفری با برکت ، پر از آشنایی ها، همراهی کائنات ، یافتن همسفران و رسیدن به معنا و مفهوم آزادی ،و سفر که ادامه دارد در مرغهای دریایی دیگر در جهان و سفر هرگز متوقف نمیشود سفری که در درون رخ می دهد.

این داستان ما را به یافتن جاناتان های درونمان رهنمون می شود. زنده شدن میل به آزادی و روشنایی،     پی بردن به اصالت وجود خود. و میل به روشن کردن دیگران همانگونه که چراغی در درون خود افروخته ایم

و تمام کسانی که سفر خود را آغاز کرده اند و در نقطه ای از آن به سر می برند از خواندن کتاب لذت بیشتری می برند. کتاب پر از استعاره و ایما و اشاره است اشاره های روشنی بخش یادآور مصائب و سختی های سفر، تلخی ها و شیرینی ها.

باید پیش از آنکه از این دنیا برویم و آخرین سفرمان را آغاز کنیم قهرمان درون خود را بیدار کنیم و گرنه در دنیایی از خامی می میریم. جاناتان راه چگونه بیدار کردن قهرمان درون را به ما می آموزد. 

چندتا عکس از صفحات کتاب

 

 

  

 

 

 

 

از دلنوشته ها

 

چه بود دنیای بدون شعر و موسیقی، دنیایی که حافظ در آن شعر نگفته بود مولوی دلتنگی هایمان را مثنوی خوانی نمیکرد و فردوسی حماسه عاشقان بیدل را داد نمی کرد شجریان آواز نمیخواند .چه می کردیم با غم ایام...چقدر بدبود دنیای بدون شعر و موسیقی دنیایی که درآن ابتهاج از ارغوان آن شاخه همخون جدامانده نمیگفت چه دنیای بدی بود چه میکردیم ما دوای درد دلتنگی مان چه بود آنروزها، هرغروب که خورشید خود را به بغض خونین آسمان میسپرد چه می کردیم چه میکردیم وقتی باران بیوقفه مثل دل عاشقان دلشکسته خود را به زمین و زمان میاویخت چه می کردیم اگر فروغ خبر آمدن باد را درکوچه نمیداد آنوقت چه کسی خورشید را به غربت گلهای شمعدانی میهمانی میکرد. دنیا چقدر ساکت بود اگر شاملو فریاد نمیزد کوه آهن مردا...از کجا میفهمیدیم مردگان آنسال عاشقترین زندگان بودند و اشک رازی است و لبخند رازی است... دنیا چه بد بود اگر منزوی شعر نمیگفت ،نمیگفت که 

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟
 زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟


آنوقت این چتر چه معنایی داشت این باران چه بی معنا بود و آن دو دریچه روبروی هم چه مفهومی داشتند... و چه سر به مهر میماند راز آغوش گرم تو . و من روح سرد و آواره ای بودم در کوچه پس کوچه های برزخ بی تو و نام تو را ،تنها نامی که باید می دانستم نمی دانستم... چه دنیای تیره ای...پس بگذار شجریان آواز سردهد شور دل مولوی را ...که بی همگان بسر شود بی تو به سر نمی شود... و حافظ همچنان بگوید از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر...

و ما هم مثل همیشه مبهوت و حیران این قصه باشیم و شوریده تر از همیشه خود را بسپاریم به شور و شعر و آواز و موسیقی...

 

دلنوشته ها

از دلنوشته ها

بس است این همه روزمرگی

قرار نیست ما اینهمه کوچک بمانیم صبح  برخیزیم به اداره برویم به خانه بیاییم و این وسط هم گشتی بزنیم میان این همه تاریکی .

بیا به دیدار سرزمین های ناشناخته برویم سرزمین های نادیده و عظمت زندگی را دریابیم. پس عشق را آغاز کن تا مسیر را بیابیم مسیر،  مسیری که در آن نه بیم طوفان است و نه باد را توان در هم شکستن پیمان ما. که عشق پیمانی است ناگسستنی .

دنیا پر است از لحظاتی که تو را به زیستن وا می دارد پس مکثی کن در رفتن به سوی مرگ، نیستی و نابودی .مرگ در اندیشه مردان راه نیست. ما قرار نیست به سوی سرنوشت برویم که مرگ پایان ما باشد. ما قرار هست قصه زندگی خود را بسازیم با ساز و آواز با موسیقی ملایم برگها وقتی نسیم بهاری نوازششان می کند با گیلاسهای سرخ تابستان با خنده ی آلبالوها، با اندوه پاییزی با برف اندود زمستان با امواج سهمگین دریا،  که زندگی فقط در ساحل امن آرامش زیستن نیست با اشک ها و آهها با حسرت ها و دوستی ها خنجرها و دشنه ها با ایستادن که زندگی و سربلندی چیزی جز ایستادن نیست.

ما به دنیا نیامده ایم که به لاک آرامش فرو برویم قرار هست گاهی بدویم فریاد بزنیم از صخره ها و سنگ ها بالا برویم و دره ها را بپیماییم. که گاهی جنون چراغ مسیر ماست.
پس تن نده به آسایش زندگی نخواب، چشمهای تو حیف است به ندیدن دنیا خو کنند به ندیدن امواج و طوفانها به آسودگی، چشمهای تو باید ببینند چشمهای تو حیف است به خواب عمیقی فرو بروند ما باید عمیقا زندگی کنیم.