غم و شادی

آلبرکامو می گوید.

هرلحظه ای که در آن

غم به سراغم نیاید،

لحظه ای ست که

چیزی به من نمی آموزد.

 

آندره ژید هم می گوید:

اگر روح ما ارزش چیزی را داشته باشد، به این خاطر است که سخت تر از دیگران سوخته است.

 

 دارم به این فکر می کنم چه شده است که همیشه غم آموزگار ماست و نمی توانیم از شادی درسی بگیریم چون شادی هایمان سطحی است ؟ آیا شادی هایمان سواد درست حسابی ندارند؟  شاید غم دلها را آماده تر می کند برای آموزش و یادگیری، شاید آدم غمگین آموزش پذیرتر می شود. مهربان تر و به درونش بیشتر پی می برد. در اینکه همیشه در غم خیلی چیزها را یاد گرفته ام شعر گفته ام و گریسته ام و بزرگتر شده ام حرفی نیست.

وقتی غمگینیم احساساتمان غلیظ تر می شوند بیشتر یکدیگر را دوست داریم بیشتر به ارزشهای هم پی می بریم بیشتر در کنار هم قرار می گیریم بیشتر دست هم را می گیریم بیشتر و بیشتر می شویم از هر نظر.

اما اینروزها  فکر می کنم چگونه می توان هم شاد بود و هم شعر گفت هم شاد بود و هم درس های زیادی یاد گرفت. هم شاد بود و هم مهربان تر بود هم شاد بود و هم احساسات غلیظ تری داشت. بد نیست کمی تمرین کنیم که شاگرد خوبی هم برای شادی باشیم. 

سفر

فکر میکنم سرزمین ها محدودیت هایی است که برای خود ساخته ایم تا در زمان دلتنگی غم ناراحتی به آغوششان پناه ببریم من فکر میکنم روح مامتعلق به جایی نیست روح ماهزاران تکه دارد که هرتکه متعلق به جایی است. همین است که سفرروح ما را آرام میکند چون یک تکه از روح به مقصدش رسیده است ما فقط عادت کرده ایم متعلق به یکجا باشیم. و یک نقطه مرکز انرژی جهان برای ما شود.

از زنده یاد عباس جعفری که همیشه مسافرانه می زیست خواندم وسعت دلتنگی هایم به اندازه همه ی راه های نرفته و جاهای ندیده است و از همین روست که بخشی از این اندوه را از پس هر سفری از دست می دهم اما کو تا پایان دلتنگی؟ کو تا پایان نوردیدن همه راهها و دیدن همه ی جای ها! و اگر چه مرگ حقیقتی است تلخ (تلخ؟) و همین حقیقت تلخ یا شیرین، به یاد می آورد که فرصت اندک است و جای بسیار ندیده و راه بسیار نرفته مانده. پس تا مجال نفس هست بایستی در پیچ و خم کوه ها و دره ها نفس نفس زد تا آن دم که از نفس افتاد. از دفتر خاطرات زنده یادعباس جعفری/ اردیبهشت 75

تمام رنگهای دنیا

این نوشته پر از عصیان است . روزهای مدرسه که جز رنگهای تیره و تار رنگی نمی شناختیم. یک نوشته قدیمی است که سعی کردم تصحیحش نکنم چون نوعی کودکانگی در آن بود نوعی فریاد از سر درماندگی ...برای دختران دهه 60 به ویژه آنها که در شهرهای کوچک بزرگ شدند مثل ایلام ، آنها بیشتر حرفهای مرا می فهمند.

چرا زمانی که دختری نوجوان بودم به من اجازه ندادید رنگهای شاد رابشناسم زرد را بدانم چیست وچه لطافتی دارد سبز راکه چشمانت را مینوازد قرمز راکه چه مخملی است سفید راکه چه رویاییست چقدر آرامم میکند چرا نگفتید بنفش هم یکی از رنگهاییست که وجود دارد به من فقط سیاه را نشان دادید و گفتید این نشانه حیاست به من چادر مشکی دادید گفتید حتما بپوشم و من نمیدانستم آن چیست و نمیتوانستم درکش کنم و جمعش کنم و کم کم با آن بزرگ شدم زیر سایه اش بی آنکه کمی بشناسمش یک روز دوستش داشتم و خودم را لای تاریکیش پنهان میکردم یکروز ازش متنفر میشدم همه اش به این خاطر بود نمیشناختمش به من نگفتید چیست فقط گفتید این حیاست و اگر نداشته باشی بی حیایی و من چقدر از بی حیایی میترسیدم!! من شما را نمیبخشم به من اجازه ندادید رنگها را بشناسم لمسشان کنم گفتید سفید بپوشم شیطان به سمتم خواهد آمد نگذاشتید خودم را بشناسم بدنم را موهایم را انگشتهایم را و زیبایی که خدا به من داده را درک کنم تمام عمر در لفافه بودم حتی نگذاشتید زیبایی ام را خودم ببینم نگذاشتید؟؟؟؟و الان میفهمم چقدر دخترانگی ام را از من گرفتید برای همین بود همیشه آرزو داشتم پسر باشم آزاد باشم فریادبزنم بدوم رنگهای شاد راببینم باد با پیراهنم بازی کند باران موهایم راخیس کند با پای برهنه روی علفها راه بروم روی چمن ها دراز بکشم و خیره شوم به کسی به نام خدا، که دورش کردید از من...و الان در آستانه زنانگی ام میخواهم دختر باشم جیغ بزنم رنگهای جیغ بپوشم حرفهای جیغ بزنم و روزهای جیغ داشته باشم و دوستان جیغ برای همین است بعضی ها فکر میکنند دچار اختلال شده ام   خواستیدسربه زیرباشم فقط، حالا میخوواهم سرم را بالا بگیرم آسمان راببینم درختان رابوبکشم وزش ملایم نسیم را لای موهایم حس کنم و عاشق زندگی شوم.