غم و شادی
آلبرکامو می گوید.
هرلحظه ای که در آن
غم به سراغم نیاید،
لحظه ای ست که
چیزی به من نمی آموزد.
آندره ژید هم می گوید:
اگر روح ما ارزش چیزی را داشته باشد، به این خاطر است که سخت تر از دیگران سوخته است.
دارم به این فکر می کنم چه شده است که همیشه غم آموزگار ماست و نمی توانیم از شادی درسی بگیریم چون شادی هایمان سطحی است ؟ آیا شادی هایمان سواد درست حسابی ندارند؟ شاید غم دلها را آماده تر می کند برای آموزش و یادگیری، شاید آدم غمگین آموزش پذیرتر می شود. مهربان تر و به درونش بیشتر پی می برد. در اینکه همیشه در غم خیلی چیزها را یاد گرفته ام شعر گفته ام و گریسته ام و بزرگتر شده ام حرفی نیست.
وقتی غمگینیم احساساتمان غلیظ تر می شوند بیشتر یکدیگر را دوست داریم بیشتر به ارزشهای هم پی می بریم بیشتر در کنار هم قرار می گیریم بیشتر دست هم را می گیریم بیشتر و بیشتر می شویم از هر نظر.
اما اینروزها فکر می کنم چگونه می توان هم شاد بود و هم شعر گفت هم شاد بود و هم درس های زیادی یاد گرفت. هم شاد بود و هم مهربان تر بود هم شاد بود و هم احساسات غلیظ تری داشت. بد نیست کمی تمرین کنیم که شاگرد خوبی هم برای شادی باشیم.
مادربزرگم می گوید وقتی به دنیا آمدی بینی نداشتی آنقدر با صورتت ور رفتم و صبح ها صورتت را مالش دادم که حالا صورتت اینجوری شده زیبایی امروزم را بعد از خدا و لطف پدر و مادرم مدیون دستان مادربزرگم هستم