جشن کوچک جا کفشی
یک - راستی ما اهل کدام شهریم شهری که در آن به دنیا آمده ایم. شهری که در آن عاشق شده ایم.
راستی کدام شهر بود که ما را به گریستن وا داشت!
...
((شهرم درد می کند
تن شهرم درد می کند ازاین همه قیافه عبوس
...
کجایی لبخند کجایی ؟))
دو- بعضی آدمها توی قانون دوری و دوستی صدق نمی کنند هرچه میبینی شان از دیدنشان سیر نمی شوی.
دوری شان دلتنگی شیرینی ست! امیدی برای نفس های بعدی ات که باشی برای دیدار.
سه - بعضی آدمها مهربانی شان غافلگیرت می کند.
بزرگند اما توی بزرگی شان گمت نمی کنند.
بعضی آدمها فقط بعضی!
هرچند کمند اما کمیت را پر می کنند.
به خاطر این آدمها باید زیست
چهار- بعضی آدمها قانون زندگی را به هم میزنند این آدمها خاص اند می توانی هر وقت خواستی قانون زندگی را بهم بزنی بخوانی شان با آنها درد و دل کنی هر چند شاید در تعداد اندکی موارد پیروزی با آنها بوده است.
شعر یک
عاشق شده بودیم
آنقدر
عطرهایمان هم...
حالا باد هرشب
بوهای پریشانی را به پنجره ها می کوبد
شعر دو
کفش هایم را کنار کفش هایت میگذارم
.. ..
جشن کوچک جا کفشی؟
مادربزرگم می گوید وقتی به دنیا آمدی بینی نداشتی آنقدر با صورتت ور رفتم و صبح ها صورتت را مالش دادم که حالا صورتت اینجوری شده زیبایی امروزم را بعد از خدا و لطف پدر و مادرم مدیون دستان مادربزرگم هستم