برای زخم های صلح می گریم
شعری برای خاورمیانه
بلند شو
دستهای آزادی را بگیر
ما دستی نداریم
برای پنجره هامان
ماه بیاوریم
و شبی آرام بخوابد
این خاورمیانه
در آغوش تو
بلند شو دستهای آزادی را بگیر
به خیابان ببر
و نشانی ات را برای ما بیاور
چیزی نمانده است
دق کند
این خاورمیانه غمگین
دیگر
خونی نیست
هرچه بود فریاد شد
برای زخم های تو
ای صلح
صلح تنها
صلح کوچک
صلح خسته
که نمی دانم سهم کدامین قفس شدهای
من میتوانم تنها برایت شعر بگویم
من می توانم تنها برایت گریه کنم
تا این زمین برای کشت گلوله و باروت حاصلخیزتر شود.
من چه بگویم
سربازهای درونم
جز زبان زخم و دشنه نمیدانند.
من چگونه از تو بگویم
وقتی هیچ کس
سربازها را
برای صلح
آموزش نداد.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 10:51 توسط معصومه شیخمرادی
|
مادربزرگم می گوید وقتی به دنیا آمدی بینی نداشتی آنقدر با صورتت ور رفتم و صبح ها صورتت را مالش دادم که حالا صورتت اینجوری شده زیبایی امروزم را بعد از خدا و لطف پدر و مادرم مدیون دستان مادربزرگم هستم