فوتبال ایران و مازوخیسم
چندشب پیش خواهرم پای فوتبال بارسلونا نشسته بود علاقه شدیدی به فوتبال و بویژه تیم بارسلونا داره، من قبلا فوتبال نگاه می کردم اما الان به ندرت میبینم و نهایتا گاهی اوقات نتیجه ها رو جویا میشم چون به این نتیجه رسیدم آخه چه کاریه فوتبال دیدن البته بیشتر فوتبال ایران و البته در این چه کاریه حرف و حدیث زیادی نهفته که فکر میکنم لزومی به گفتنش نباشه و اینکه امروز اصلا دغدغه هام چیز دیگه ایه، خلاصه آخرای شب بود من رفته بودم زیرپتو و داشتم کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلاسر رو ورق می زدم شب بود و هوای سرد آغاز بهاری 96 هم زیر پتو بیشتر میچسبید گفتم بابا بیا بخواب همه خوابن ول کن این فوتبالو ( یه موقع نگین این حرفم با محتوای تئوری انتخاب و بحث کنترل بیرونی مغایرت داره خودم می دونم تازه این کتابو شروع کردم انتظار نداشته باشین اینقد سریع تاثیرگزار باشه)، نهایتا صداشو کم کرد. من چند صفحه ای از ویلیام گلاسر رو خوندم و دیدم دیگه مغزم نمیکشه خوابیدم. صبح رفتم بالاسرش گفتم چکار کرد تیمت دیشب؟ با انگشتاش نشون داد چهار دو. بعدش یه حرف خوبی زد دیدم بد نمیگه میگفت میدونی چیه میدونی فوتبال باشگاههای اسپانیا چجوریه؟ فک کردم میخواد یه حرف تخصصی راجع به فوتبال بگه، گفت: میدونی حس خوبیه تو فوتبال اینا، هرچی تو ذهن توئه و باید اون بازیکن انجام بده و درستش اونه، انجام میده دقیقا چیزی که تو ذهنته و تو اینجوری خیلی لذت میبری و اعصاب و روانت هم سالم میمونه و کمتر حرص میخوری و همه اش لذته و حال خوب. گفتم با این حساب اونایی که فوتبال ایران رو نگاه میکنن احتمالا باید نوعی مازوخیسم داشته باشن.
مادربزرگم می گوید وقتی به دنیا آمدی بینی نداشتی آنقدر با صورتت ور رفتم و صبح ها صورتت را مالش دادم که حالا صورتت اینجوری شده زیبایی امروزم را بعد از خدا و لطف پدر و مادرم مدیون دستان مادربزرگم هستم