مرثیه ای برای کودکی (به یاد مادربزرگ)
روزگار ما سپری می شود غم و شادی جزو جداناپذیر آن هستند. دوستانی که روزهای غم انگیز در کنارما هستند را باید نگهداریم بیشتر دوست بداریم و روز شادیهایمان سراغشان برویم و آنها را شریک کنیم با خود... دوستانی مثل شما...
شاید شما هم خاطرات مشترکی با این متن داشته باشید. خواستم برای کودکی از دست رفتهمان کمی اشک بریزیم. چون فکر می کنم گاهی وزنمان سنگین می شود و لازم است کمی اشک بریزیم تا سبک تر شویم. اگر شما هم این حس را دارید می توانید با من همراه شوید.
مرثیه ای برای کودکی (به یاد مادربزرگ)
می دانم دوباره کودک خواهیم شد و باغ را پر از تاب بازی می کنیم پدربزرگ برایمان سیب می چیند از آن سیب های ترش سبز، حیاط خانه بزرگ خواهد شدایوان خانه بزرگ خواهد شد پنجره ها بزرگ خواهند شد درها بزرگ خواهند شد...
ما کودک خواهیم شد تو جوان شده ای توی حیاط راه می روی پاهایت دیگر دردی ندارند آن عصا به دردت نمی خورد کنار پدربزرگ ایستاده ای و چای صبحانه را شیرین میکنی کنار قل قل سماور ... دیگر دارد نسل قوری و سماور هم تمام می شود، دارم فکر می کنم بچه های امروز بزرگ شوند چقدر خاطره دارند؟
دوباره آن خانه پر از کودکی خواهد شد دوباره پنج شنبه هایش پر از جیغ و داد می شود و سفره بزرگ شام که چقدر منتظر بمانیم تا پدربزرگ برای تمام رفتگان فاتحه بخواند حالا خیلی خوب معنی رفتگان را می فهمم آن روزها بچه بودم و فقط منتظر بودم بشقاب غذا زود به دستم برسد نمی دانستم مرگ چیست؟
دوباره آن خانه شلوغ خواهد شد، خاله را عروس می کنیم دایی را داماد... تو هم کنار همه ما هستی با آن چهره خندان چهره مهربان همه با هم مهربان خواهیم شد این تابستان قول می دهم مدرسه که تعطیل شد مثل هر سال میآیم کنارت می مانم. این دفعه بیشتر می مانم از ته دل می مانم می ترسم می ترسم ته دلم چیزی است دیگر ایمان آورده ام یک روز می روی و همه ما را تنها می گذاری...
حیاط پر از درخت خواهد شد درخت پر از انار پر از لانه گنجشک ها و آن کوچه بهترین کوچه دنیا آن خانه آن در آن زنگ...
حالا زنگ کدام در را...
حالا گوشه گوشه این خانه تویی، تویی که زل زده ای لبخند زده ای منتظری ما از مدرسه برگردیم منتظری بگویی خسته نباشی...منتظری مثل همیشه و ما چقدر تو را منتظر گذاشتیم...
حالا گوشه گوشه این خانه آوار می شود روی سرم...کاش قدر این گوشه ها را بیشتر می دانستم کاش بیشتر می بوسیدمت. بیشتر در آغوش می گرفتمت. بیشتر ... چقدر همه پشیمانیم برای این همه کم گذاشتن ها...
مادربزرگ دارد نسل آدمهای مهربان منقرض می شود، اشک امانم نمی دهد چون می دانم سهمت را از دنیا نگرفتی طلبکار رفتی تا ما و دنیا برای همیشه بدهکارت بمانیم بدهکار لبخندت ،مهربانی ات، صفا و سادگی ات، این کلمات. این کلمات فقط کلمه اند تویی که به آنها مفهوم می دهی...
با دستهای کوچک خود خاکت کردیم همان دستهای کوچک که روزی لای دستهای بزرگ و مهربانت گم می شدند می بینی چه روزگار بی رحمی است ...
آخر این چه قانون تلخی است می گویند هر کس سنش بالاتر رفت باید برود وقتی که بیشتر به تو وابسته شدیم وقتی که بیشتربه تو عادت کردیم وقتی اندازه مهربانی ات از حد گذشته بود وقتی که بیشتر و بیشتر...
می دانم ما دوباره کودک خواهیم شد تابستان طولانی خواهد شد تا ما بیشتر کنار هم بمانیم چقدر گرمای تنت خوب است چقدر دست هایت مهربانند؟
آن باغ دوباره پر از سیب خواهد شد و عطر بابونه ها شهر را گیج خواهد کرد.
تو توی آشپزخانه نشسته ای قوری وقل قل سماور و بوی چای داغ در خانه خواهد پیچید.
حالا چقدر آنجا تنهایی حالا چطور حالت را بپرسم ببینم چه می کنی با آن همه درد با آن همه زخم که سهم تو از دنیای ما بود.
می دانم نمیروی دلت نمی آید ما را تنها بگذاری پیش ما خواهی ماند و ما دوباره کودک خواهیم شد پدر بزرگ شاهنامه کردی می خواند و ما مبهوت کلماتش...
صبحها پدربزرگ است دوباره نماز می خواند کنار صدایش صدای مهربان تو هم به گوش می رسد و ما زیر پتو چه نسیم ملایمی را حس می کنیم نماز بخوان پدربزرگ و آن سجاده نمدی پر از دعاست، از دلتنگی ها و روزهای تلخ و شیرین ما...
باید تو را در جمع رفتگان به حساب بیاورم بگویم مرحوم بعد سالها پدربزرگ را طوری صدا می زنم که انگار هنوز زنده است. نه تو هم همان نه نه آهو خواهی ماند.
سعید برایت ادکلن خریده چقدر بوهای خوب را دوست داشتی اصلا تو تمام چیزهای خوب بودی که دارد نسلشان منقرض می شود. و من امشب برای انقراض خوبیها اشک می ریزم.
میدانم دوباره کودک خواهیم شد و حیاط خانه پر از عطر بابونه خواهد شد پر از پونه های وحشی گنجشک ها می خوانند سفره شام پهن است بچه ها شلوغ می کنند خانه پر از سر و صداست و تو با تمام سادگی ات لبخند می زنی نمی میری لبخند می زنی نه نه جان...
مادربزرگم می گوید وقتی به دنیا آمدی بینی نداشتی آنقدر با صورتت ور رفتم و صبح ها صورتت را مالش دادم که حالا صورتت اینجوری شده زیبایی امروزم را بعد از خدا و لطف پدر و مادرم مدیون دستان مادربزرگم هستم